باورهای شناختی، روشهای هوشمند

دانلود پایان نامه

فصل دوم
ادبیات و پیشینه پژوهش
در این قسمت از پژوهش به مبانی نظری مرتبط با نگرش به مرگ، باورهای شناختی، سبک زندگی و تحول رشدی افراد میانسال پرداخته شده و در انتها نیز تحقیقات انجام شده در ارتباط با متغیرهای پژوهش ارائه می گردد.
الف) پیشینه نظری
1. نگرش به مرگ:
انسان با سایر مخلوقات، در تولد، بیماری، جوانی، بلوغ، سالخوردگی و مرگ سهیم است ولی از میان همه جانداران تنها انسان است که به عنوان موجودی هوشمند می داند که روزی خواهد مرد و تنها انسان است که قادر است پایان کار خویش را به انتطار کشد. آگاه است از اینکه بالاخره زمان مرگش فرا خواهد رسید و تدابیر و دوراندیشی های خاصی به خرج می دهد تا از خود در برابر خطر نابودی محافظت کند (الیاس، 1385)‌. ارتباط نهادین مرگ و زندگی درکی است که برایمدت هایی طولانی در شاخه هایی از علوم تجربی و به ویژه زیست شناسی سابقه داشته است. قطعی ترین امر درباره زندگی، مرگ است. بااین وجود، شیوه های رنگارنگ انکار مرگ، الگوهای متنوع واژگونه ساختن معنای آن و روشهای هوشمندانه بازتفسیر و بازخوانی این رخداد طبیعی، چنان رواجی دارند که هر ذهن کنجکاوی را در رویارویی با این مفهوم دچار سردرگمی می سازند. گویا ابهامی که در مفهوم زندگی تنیده شده است، به مرگ نیز سرایت کرده باشد (معتمدی، 1389).
دلم نمی خواهد به فرقه ی مرده گرایان بپیوندم یا از مرگ اندیشی منکر زندگی هواداری کنم. ولی نباید فراموش کرد که معضل اساسی این است که هر یک از ما در این پهنه وجه خوب و بد را با هم داریم؛ مخلوقات میرایی هستیم که چون خودآگاهیم، می دانیم فانی و میرنده ایم. انکار مرگ در هر سطحی، انکار ماهیت اساسی مان است و موجب محدودیت فراگیر آگاهی و تجربه می شود. پیوستگی با اندیشه ی مرگ نجاتمان می دهد، به جای آنکه به وحشت یا بدبینی و منفی بافی جانفرسا محکوم مان کند، همچون میانجی ای ما را در شیوه های اصیل تر و موثق تر زندگی غوطه ور می کند و بر لذت زیستن می افزاید (یالوم، 1390).
تعریف مرگ :
مَرگ در زیست‌شناسی پایان زندگی موجودات زنده است و در پزشکی به معنای توقف برگشت‌ناپذیر علائم حیاتی می‌باشد (کاستنبام، 2006). مرگ رویدادی نیست که در یک لحظه روی دهد، بلکه فرایندی است که طی آن اندام ها به ترتیب از فعالیت باز می ایستند و از فردی به فرد دیگر فرق دارد (برک، 1384).
سیر تحقق مرگ :
مرگ بالینی (ظاهری)، مرگ فیزیولوژیک (حقیقی)، مرگ جامعه شناختی و مرگ روانی.
مرگ بالینی : توقف قابل برگشت علائم حیاتی ( نبض، تنفس، فشارخون) را گویند. در این مرحله، آسیب های وارده قابل برگشت بوده و فرد به ظاهر مرده را می توان احیاء نمود.
مرگ فیزیولوژیک : توقف دائم تمام اعمال حیاتی را گویند که در آن به علت تاخیر درآغاز احیا، فقدان اکسیژن رسانی منجر به آسیب های جبران ناپذیر مغز و سپس سایر ارگان ها شده و فرد قابل احیا و برگشت نیست. در واقع‌کاهش جریان خون و هیپوکسی بیش از 6-4 دقیقه منجر به مرگ فیزیولوژیک می گردد (رایس، 1390).
علائم مشترک مرگ بالینی و فیزیولوژیک : 
1 – فقدان نبض، تنفس، فشارخون
2 – اختلال سیستم عصبی مرکزی: بی هوشی، بی حرکتی ، بی حسی، اختلال رفلکس ها (محمدی و طیب، 1385).
علائم ویژه مرگ بالینی و فیزیولوژیک :
1- حرارت بدن: در مرگ حقیقی، حرارت بدن برابر با دمای محیط و سرد است ولی در مرگ بالینی حرارت بدن تابع محیط نبوده و گرم است.
2- قوام عضلات: در مرگ حقیقی، عضلات سفت شده ولی در مرگ بالینی عضلات قوام طبیعی دارند.
3- رفلکس مردمک: در مرگ حقیقی، مردمک ها گشاد و در مقابل نور واکنشی نشان نمی دهند ولی در مرگ بالینی مردمک های در مقابل نور تنگ می شود (همان).
مرگ جامعه شناختی:
به معنی کناره جویی دیگران و دوری گزینی آنان از بیمار است. این حالت ممکن است هفته ها قبل از خاتمه زندگی پیش بیاید. برای مثال بیمار را به حال خود رها کنند تا بمیرد. یا خانواده، سالمند را به سرای سالمندی بسپارد، جایی که فرد ممکن است سال ها در آن، مثل یک مرده، زندگی کند (رایس، 1390).