روانشناسی تربیتی، روانشناسی عمومی

دانلود پایان نامه

2-1مبانی نظری مربوط به ذهنیت فلسفی
2-1-1تعاریف ومفاهیم فلسفه
کمتر واژه ای در طول تاریخ بشر در میان علوم و معارف بشری,به سرنوشت لفظ فلسفه دچار گردیده و برای آن تعریفهای ضد و نقیض و احیانا پرت و بی معنی بیان شده است.فلسفه در یونان باستان دارای حد و مرز مشخصی بود و پس از انتقال به مراکز علمی اسلامی کاملا مرز خود را نسبت به سایر دانشها حفظ نموده و هیچگاه اجازه نداد که دیگران درقلمرو آن وارد شوند.چنانچه خود نیز مرز شکنی نکرده و در قلمرو دانشهای دیگر وارد نشد.
تعریفهای گوناگون برای فلسفه بیان کرده اند که همگی تقریبا هدف واحدی را تعقیب کرده و اختلاف آن در لفظ بوده است .مثلا گاهی آن را به :
خروج النفس الی کمالها الممکن فی جانبی العلم ما لعمل ((حرکت نفس به سوی کمال ممکن آن از چارچوب علم و عمل ))تعریف نموده اند واز این طریق خواسته اند علم منطق را نیز جزء فلسفه قلمداد نمایند.ولی گروهی که مسائل منطقی را ازمسائل فلسفه جدا داشته اند,آن را به طرز زیر تعریف نموده اند:((العلم بالحوال اعیان الموجودات علی ماهی علیه فی نفسه الامر بقدر الطاقه البشر))یعنی آگاهی به حالات وجودی موجودات بر اساس آنچه که در حقیقت ماهیت آنهاست به اندازه درک بشر.
مرحوم صدرالمتالهین برای فلسفه تعریف دیگری بیان نموده اند:((ان الفلسفه استکمال النفس الانسانیه بمعرفته حقایق الموجودات علی ماهی علیها و الحکم بوجودها تحقیقا باالبراهین الااخذ بالظن و تلقید بقدرالوسع الانسانی. وان شئت قلت :نظم العالم نظما,عقلیاعلی حسب الطاقه البشریه لیحصل التشبه بالباری تعالی )) (اسفار,ج1,ص20)
ریچاردپاپکین و اروم استرول در کتاب کلیات فلسفه,پس ازتوضیح کلمه فلسفه و کار آن چنین نتیجه میگیرد که :((اگرکسی بپرسد مقصود اصلی ازاین جستجوی نظام منطقی و عقلی عقاید چیست و چه امری جویای تبیینات خرسند کننده عقل است ؟ شاید پاسخ این باشد که فلسفه انسان را به تفکر وامی دارد.
تفکر درباره پایه های اساسی طرح و دید او,شناسایی و عقاید وی,فلسفه آدمی را به جستجو و تحقق دلایل برای آنچه که می پذیرد وعمل می کند و نیزبه تحقیق اهمیت و اعتبار تصورات و افکار و آرمانها و ایده الهای او برمی انگیزد,به این امید که معتقدات نهایی او,لااقل معتقداتی معقول باشد,اعم از اینکه معتقدات اولیه او و در نتیجه بررسی و نقادی باقی بماند یا دگرگون شود.این که این نتیجه آرزو شده وعملا بالاتر از ابا و امتناع انسان از مطالعه و تحقیق در این مساله است خود مساله ای فلسفی است .
حال آدمی بعد از آنکه دید فلسفه چیست و فلاسفه چه کرده اند,ممکن است بهتر دریابد که این همه اتلاف وقت است یا برعکس تامل و ملاحظه مسائل در شعب گوناگون (منطق ,علم اخلاق ,نظریه شناسی ,فلسفه اولی ((مابعدالطبیعه)) وغیره ) راه حلهایی برای مهمترین مسایل در پیش می نهد. (پاپکین وهمکاران ,مجتبوی ,1345,ص7)
پرفسور لوین نیز در کتاب فلسفه یا پژوهش حقیقت درباره فلسفه چنین می نویسد:
در واقع هیچ کس نمی تواند از نوعی فیلسوف بودن بگریزد, هرکس کما بیش و دیر یا زود به عقاید,طرزتفکر,رفتار و ارزشهایی نیازمند است .شاید وی اینها را از جامعه ای که در آن متولد شده است و از سنت یا میراث اجتماعی,بدون نقد و تحقیق بگیرد,یا ممکن است در نتیجه تجاربی که منشا پرمایگی یا تلخ کامی زندگی بوده است, با آنها برخوردی ملایم یا منافر طبع داشته باشد.لیکن به هرحال باید فلسفه ای داشته باشد,یالاقل ایمان موثری که بدان وسیله امور خود را اداره و تدبیرکند و توفیق یا شکستی نصیب خویش سازد.
فلسفه به معنای راه و رسم خاص,مستلزم برخورداری از ملکه انتقادی فکراست. بطور اختصار,فیلسوف در جستجوی معرفت است, در برابرعقیده محض,معرفتی بر فهم عمیق زندگی و جهان باشد. زیرا شناسایی همه آن از یک قسم و دارای یک ارزش نیست .مثلا این مطلبی است که بدانیم یک ماشین چگونه کارمیکند.
اما دانستن و فهمیدن اصول نظری که ماشین برحسب آن کارمی کند چیز دیگری است. یافتن این تمایز میان معرفت علمی و نظری, طریقی است برای نزدیک شدن به پاسخ این مساله که فلسفه چیست ؟ فلسفه می کوشد تا بر پایه و اساس خود روش علمی را بدست آورد, حدود معرفت انسانی را کشف کند و بین امر واقع,خیال واهی,حقیقت و اعتقاد,یقین و احتمال را تشخیص و تمیز دهد.(لوین ,مجتبوی ,1351,ص20-11)
علم چیست ؟
بعضی علم را کشف قوانین طبیعی می دانند و قانون طبیعی را رابطه ثابتی فرض می کنند که میان پدیده ها وجود دارد.در اینجا چند سوال مطرح می شود که آیا رابطه میان پدیده های طبیعی در جهان ثابت است؟آیا دانشمندان روابط ثابت را همانطور که وجوددارند,کشف می کند؟آیا عامل انسانی از لحاظ ساختمان بدنی و از نظر دستگاه عصبی و همچنین از نقطه نظر زمینه فرهنگی در تفسیر و تعبیرعالم واقع و آنچه ما در پدیده های طبیعی می دانیم موثراست ؟
گاریت درکتاب روانشناسی عمومی درتعریف علم می گوید:
((علم عبارتست ازمعلوماتی که بوسیله اصول و قوانین با هم مربوط شده و معنی پیدا کرده اند,یا معلوماتی که از راه و روش علمی, سازمان یافته و با هم مربوط شده اند.))
درقسمت اول باید بدانیم منظور از اصول و قوانین چیست ؟آیا این اصول و قوانین خود قسمتی ازعلم را تشکیل می دهند؟ و در قسمت دوم باید روش علمی را تعریف کرد تا مفهوم علم روشن گردد.
مولف کتاب منطق علوم و رشته های دیگر معلومات بشری,در صفحه 144همین کتاب (روانشناسی تربیتی ) تعریف علم را از قول آلبرت انیشتین چنین نقل می کند:
((علم کوششی است برای مطابقت دادن تجربه حس نامنظم و متنوع به یک سیستم فکری که منطقا متحدالشکل باشد.در این سیستم تجربیات واحد باید طوری با ساختمان نظری یا تئوریک همبسته,هماهنگ و دارای نتیجه مشخص و متقاعدکننده ای باشد.))
اگر رشته های مختلف معلومات بشری را مثل فیزیک,شیمی ,علوم زیستی, جامعه شناسی,روانشناسی و ستاره شناسی را مورد بررسی قرار دهیم,می بینیم که هر یک از این رشته ها نتیجه کوشش و درک دانشمندان مختلفی است که هرکدام به نوبه خود یک یا چند مساله از مسایل مورد بحث هر رشته را تحت مطالعه قرار داده اند و با استفاده از مدارک موجود و اجرای آزمایشها و بررسی تحقیقات دیگران, نظر خود را در مورد آن مسایل ابراز داشته اند و این نظرها در اصلاح همان فرضیه است.بنابراین می توان گفت علم همان فرضیه است.اصول و قوانین از نظر ما همان فرضیه هایی هستند که بیشتر از سایر فرضیه ها با مدارک و دلایل مربوطه سازش دارند و برای مدت بیشتری مورد قبول دانشمندان قرار می گیرند.(شریعتمداری ,1366,ص12-11)
تفاوت میان فلسفه باعلم