شیوه های مقابله، اعتماد به نفس

دانلود پایان نامه

خصلت دگرآزاری، یعنی پرخاشگری که نوعی سادیسم است کمابیش در همه کس موجود است و با فراهم شدن مقدمات و شرایط و سست شدن قید و بندهای دینی و اخلاقی و اجتماعی بوجهی شدید (جنگ ها و آدم کشی ها) یا خفیف ظهور و بروز می کند. حاصل اینکه غریزه مرگ چه به وسیله خودآزاری و چه به وسیله دگرآزاری به تبهکاری و تخریب می پردازد، یعنی کمک به اینکه امر عارضی که نامش جان است به اصل خود که سکون و آرامش مرگ است، باز گردد. حتی مهرآمیزترین و عمیق ترین روابط عاشقانه ما واجد مقدار کمی خصومت است که می تواند ناخودآگاهانه آرزوی مرگ برانگیزد (فروید، 1384).
غرایز زندگی و مرگ و متفرعات آنها ممکن است با یکدیگر ترکیب شوند یا یکدیگر را خنثی کنند یا جای یکدیگر را بگیرند. مهر که متفرع از غریزه مرگ است می تواند کین را که ناشی از غریزه مرگ است خنثی کند یا جای آنرا بگیرد. عکس آن هم پیش می آید، یعنی با چیره شدن غریزه مرگ بر غریزه زندگی، کین جایگزین عشق می گردد (سیاسی، 1379).
نگرش ضمیر ناخودآگاه ما در خصوص مساله مرگ چیست؟ پاسخ ناگزیر این است:… ضمیر ناخودآگاه ما به مردن خودش باور ندارد و چنان رفتار می کند که گویی عمر جاودانه دارد (فروید، 1384).
تجارب و خیالات دوران اولیه کودکی تاثیری بسزا در شیوه کنار آمدن فرد با معرفت از نزدیک شدن مرگ خود دارند. برخی می توانند با آرامش و وقار به مرگ خود نظر کنند، دیگران ترسی شدید و مداوم از مرگ دارند؛ اغلب بدون آنکه آن را ابراز کنند یا قادر به ابراز کردن آن باشند. آنها شاید از مرگ فقط در هیات ترس از پرواز یا ترس از فضاهای باز به ابراز کردن آن آگاه شوند. شیوه آشنای تحمل پذیر کردن اضطراب شدید دوران زندگی که به مرگ مربوط می شود بدون آنکه با آن اضطرابات کنار آمده شود، فرو رفتن در این خیال است که آدمی جاودانه است. این شیوه اشکال متعددی دارد. کسانی را می شناسیم که قادر نیستند به هیچ وجه با آدمیان در حال مرگ تعامل کنند زیرا که خیال جبران کننده جاودانگی که ترس های همه جانبه کودکی آنها را مهار می کند به شیوه ای مخاطره آمیز با نزدیکی مرگ دچار ضعف می شود. این ضعف می تواند اجازه دهد که ترس قدرتمند آنها از مرگ به شیوه ای عریان تر وارد آگاهی شود، امری که می تواند تحمل ناپذیر باشد (الیاس، 1384).
نگرش به مرگ در روانکاوی رنک:
رنک (1884 – 1939) روانکاو اتریشی و از نزدیکترین شاگردان و همکاران فروید بود. یکی از مهمترین موضوعات مورد مطالعه وی جدال میان مرگ و زندگی است. او بر این باور بود که ما “غریزه زندگی” داریم که ما را به سمت فردیت ، استقلال و شایستگی هل می دهد، و ” غریزه زندگی ” که ما را به سمت جزیی از خانواده ، اجتماع ، یا انسان ها بودن سوق می دهد. ما همچنین احساسی مبنی بر ترس از این دو داریم. ” ترس از زندگی” که ترس از جدایی ، تنهایی، و بیگانگی می باشد؛ ” ترس از مرگ ” که ترس از گمگشتگی در کلیت، رکود ، و هیچ کس شدن می باشد (بوئر، 1392‌).
زندگی ما پر از تنهایی است، که با تولد آغاز می یابد. در واقع اولین کار رنک (1924) معطوف به  “ضربه تولد” بود، با این فرض که اضطراب تجربه شده در طول تولد مدلی است برای اضطراب های تجربه شده در زمان های بعدی. پس از تولد از شیر گرفته می شویم، و نظم و مدرسه وکار و ضربه عشقی… در پیش داریم‌، البته اجتناب از این جدایی، اجتناب از زندگی و انتخاب مرگ است، یعنی هیچ وقت متوجه نخواهید شد که چه استعدادی دارید، هیچ وقت خانواده و شهر کوچکتان را ترک نمی کنید، و هیچ وقت رحم تان را ترک نخواهید کرد!پس ما باید با ترس هایمان روبرو شویم، و در تلاش برای رشد کامل باشیم، هم مرگ و هم زندگی را در آغوش بگیریم، فردیت مان را حفظ کنیم و روابط مان با دیگران را تقویت کنیم (همان).
رنک هیچ گاه مانند فروید و یونگ “مکتب” روانشناسی را پایه گذاری نکرد، اما تأثیر آن را در هر کجایی می توان دید. او تأثیر معناداری بر روی کارل راجرز، و نفوذ زیادی بر قدیمی ترانی چون آدلر، فروم، و هورنای برجای نهاد، و همچنین اگزیستانسیالیست هایی چون می(1958) از او تأثیر پذیرفتند. دیگران نیز از عقاید او الهام گرفتند که می توان تکه هایی از افکارش را در نظریه واکنشی، انگیزه رقابت، و نظریه مدیریتی ترور مشاهده کرد (همان).
ارزیابی مثبت از همزاد به مثابه ی روح نامیرا به ساختن پیش الگوی شخصیتی از خود می انجامد؛ در حالی که تعبیر منفی از همزاد به مثابه ی نمادی از مرگ نشانه‌ی فروپاشیدگی گونه‌ی شخصیت مدرن است. چنین برگشت کاملی، که گویی با هم جواری ما با فرهنگ عامه و ادبیات سنتی تایید شده است، تغییری بنیادین در نگرش انسان به زندگی، از باوری ساده لوحانه به ترسی روان نژدانه از نیروهای فراطبیعی که انسان یقین داشت تاثیرپذیر از جادو هستند، فاش می کند؛ ترسی که ناچار بود از نظر روان شناختی آن را توجیه کند (رنک‌، 1384).
تهدید دایم مرگ، نیروی محرک لایزال جنگ خودماندگاری در برابر تولید مثل زیستی را فراهم می کند، تهدیدی که زندگی انسان را تحت الشعاع قرار می دهد، تهدیدی که دلیل تمام تابوهای ترسناکش است که به صورت های مختلف به روزگار ما رسیده است (همان).
نگرش به مرگ در اندیشه های بکر:
بکر (1973)، مدعی است که هراس از مرگ، ترسی طبیعی است و در هر کس وجود دارد، و ترسی بنیادین است که همه را تحت تاثیر قرار می دهد. ترسی که هیچ کس از آن ایمن نیست، گرچه ممکن است بسیار تغییر شکل یابد. او معتقد است روان نژندی های اضطرابی، حالتهای فوبیک گوناگون، وسواس ها و حتی تعداد قابل توجهی از حالت های خودکشی گرایی در افسردگی و بسیاری از اسکیزوفرنیاها هراس از مرگ را، که در همه جا حاضر است، نشان می دهند. از نظر او هراس از مرگ در تعارض های عمده موجود در شرایط روان آسیب شناختی تنیده می شود و انسان ها با انکار مرگ در تلاشند تا هراس خود را نسبت به این پدیده تا حدی کنترل کنند (معتمدی، 1389).
در دو سوی طیف مربوط به واکنش های گوناگون ذهنی و احساسی انسان در برابر مرگ دو رویکرد عمده انکار و پذیرش قرار دارد که اولی غیر انطباقی و مخرب و دومی سازنده و سازگارانه است. تمام کوشش مرگ شناسان معطوف به آن است که ‌افراد را به پذیرش مرگ ‌‌به عنوان ‌بخشی جدایی ناپذیر‌ از ‌‌زندگی‌‌ جاری تر‌غیب‌‍‎‎‎‏‏‌‌‌ کنند‌ (همان)‌.
در طول زندگی مردم با توسل به ساختارهای گوناگون دفاعی و ابراز حالت های هیجانی گوناگون در برابر مرگ واکنش نشان می دهند. ترس از مرگ شایع ترین و فراگیر ترین این واکنش ها و دشمن دیرین شادی ها و سعادت بشر است که به اشکال متنوع خود را نشان می دهد. تارکوفسکی کارگردان روسی در فیلم ایثار از زبان قهرمان خود می گوید ً مرگ وجود ندارد، تنها ترس از مرگ وجود دارد.ً یکی از هدف های مرگ شناسی، به عنوان شاخه نسبتا جدید در روان شناسی، شناسایی شیوه های مقابله و کنترل این ترس و اشکال گوناگون آن است (همان).
بکر (1997) در کتاب وحشت از مرگ بیان می کند که، یکی از اصلیترین چیزها که انسان را به حرکت وا می‌دارند وحشت او از مرگ است. بعد از داروین، به مرگ به عنوان یک مساله تکاملی نگریسته شد، و بسیاری از اندیشمندان بلافاصله تشخیص دادند که مرگ از نظر روان شناختی مساله عمده ای برای انسان است (بکر، 1384).
کیش های اولیه، چنان که هال(1904) به خوبی بیان کرده، تلاشی بوده اند برای دستیابی به آب حیات در برابر بزرگترین شر: مرگ و وحشت از آن. تمام مذاهب در تاریخ به این مساله پرداخته اند که چگونه پایان حیات را تاب آوریم. مذاهبی همچون هندوئیسم و بودیسم این ترفند هوشمندانه را به کار برده اند که ادعا کنند نمی خواهند دوباره زاده شوند. این ادعا نعل وارونه زدن است: ادعای نخواستن آنچه واقعا بیش از همه می خواهی اش. از زمانی که فلسفه وظایف مذهب را به عهده گرفت، مساله اصلی مذهب را هم در برگرفت، و از آغاز فلسفه در یونان تا هایدگر و اگزیستانسیالیزم مدرن، مرگ الهام بخش واقعی فلسفه بوده است (همان).
ترس از مرگ موضوعی طبیعی برای انسان نیست و ما با ترس از مرگ زاده نشده ایم. تعداد فزاینده ای از مطالعات دقیق، درباره اینکه چگونه ترس واقعی از مرگ در کودکان شکل می گیرد با این موضوع به خوبی مطابقت دارند که کودک تا حدود سه تا پنج سالگی هیچ درکی از مرگ ندارد. چگونه یک کودک می تواند درکی از مرگ داشته باشد؟ مرگ ایده ای است به شدت انتزاعی و با تجربه کودک بسیار متفاوت است. کودک در جهانی زندگی می کند که پر از زندگی است و پر از موضوعات کنشگری که به او پاسخ می دهند، سرگرمش می کنند و تغذیه اش می کنند. او نمی داند که ناپدید شدن از زندگی برای همیشه چه معنایی دارد، و نظری درباره این ندارد که بعد از مرگ به کجا خواهم رفت. کودک به تدریج در می یابد که چیزی به نام مرگ وجود دارد که بعضی از مردم را برای همیشه می برد؛ بسیار با اکراه می پذیرد که مرگ زود یا دیر هر کسی را با خود خواهد برد، اما این درک تدریجی ناگزیری مرگ می تواند تا نه سالگی طول بکشد (همان).
با رشد کودک تا نه یا ده سالگی که مرگ را به طور منطقی درک کند، او مرگ را به عنوان جزئی از جهان بینی خود می پذیرد، اما این اندیشه نگرش همراه با اعتماد به نفس او نسبت به زندگی را تباه نمی کند. “راین گولد” روان پزشک، با قطعیت می گوید که اضطراب نیست شدگی بخشی از تجربه طبیعی کودک نیست، بلکه تجربه بد از مادری محروم کننده آن را در کودک به وجود می آورد. این نظریه تمام بار اضطراب را بر پرورش کودک، و نه سرشت او، می گذارد. روان پزشکی دیگر، با قطعیتی کمتر، ترس از مرگ را چنان می بیند که با تجربه های کودک با والدینش، با انکار خصمانه تکانه های زندگی اش توسط والدین، و به طور عمومی تر، با تقابل جامعه با آزادی و خود بزرگ بینی انسان به شدت افزایش می یابد. به آسانی می توان دید که، بر اساس این دیدگاه، آنان که تجربه های اولیه بدی داشته اند به شکلی بیمارگون بر اضطراب از مرگ تثبیت می شوند؛ و اگر اتفاقا فیلسوف شوند احتمالا ایده مرگ را اصل مرکزی اندیشه های خود قرار خواهند داد؛ همچون شوپنهاور که از مادرش بیزار بود و مرگ را الهام بخش فلسفه اعلام کرد. ساختار شخصیتی همراه با بدخلقی یا تجربه های ویژه اندوهبار فرد را در معرض بدبینی قرار می دهند. حتی بنظر می رسد روان شناس برجسته گاردنر مورفی(1958) به این مکتب گرایش دارد و از ما می خواهد که شخصی را مطالعه کنیم که ترس از مرگ را بروز می دهد و مرگ را در اندیشه هایش قرار می دهد؛ و مورفی می پرسد که چرا زیستن در عشق و شادمانی را نمی توان واقعی و بنیادین دانست (همان).
مرگ به شکلی عمومی، زیر هر تظاهری وجود دارد: در پشت حس ناایمنی در رویارویی با خطر، در پس حس دلسردی و افسردگی، همیشه ترس بنیادین از مرگ مخفی شده است، ترسی که پیچیده ترین شاخ و برگها را می پذیرد و خود را به شکل های غیرمستقیم می نمایاند. هیچ کس از ترس از مرگ آزاد نیست. روان نژندیهای اضطرابی، حالت های فوبیک گوناگون، و حتی تعداد قابل توجهی از حالت های خودکشی گرایی در افسردگی و بسیاری از اسکیزوفرنیاها ترس از مرگ را، که در همه جا حاضر است، نشان می دهند. ترس از مرگ در تعارض های عمده موجود در شرایط روان آسیب شناختی تنیده می شود. می توانیم بر این باور باشیم که ترس از مرگ همیشه در کارکرد ذهنی ما حضور دارد (همان).
زیلبورگ(1938) اشاره می کند که این ترس در واقع فرانمودی است از غریزه خودپایی (صیانت نفس) که همچون فرارانی ثابت برای تداوم زندگی و چیرگی بر مخاطرات تهدیدکننده زندگی عمل می کند. اگر ترس از مرگ این چنین همیشگی و ثابت نبود، اختصاص چنین هزینه ثابتی از انرژی روان شناختی بر امر خودپایی (صیانت نفس) ناممکن بود. واژه خود پایی (صیانت نفس) به تلاش در برابر از هم فروپاشیدگی اشاره دارد؛ و جنبه عاطفی این تلاش ترس است، ترس از مرگ (همان).
به بیان دیگر، ترس از مرگ باید در پس تمام کارکردهای بهنجار ما حضور داشته باشد، تا ارگانیسم برای خودپایی (صیانت نفس) مسلح گردد. اما ترس از مرگ نمی تواند به طور ثابت در کارکرد ذهنی فرد حاضر باشد، چه در این صورت ارگانیسم دیگر نخواهد توانست کارکردی داشته باشد. زیلبورگ ادامه می دهد: اگر ترس از مرگ همیشه در خودآگاه ما بود، نمی توانستیم عملکرد بهنجار داشته باشیم. ترس از مرگ باید به طور مناسبی واپس زده شود تا بگذارد در زندگی ذره ای آسایش داشته باشیم. ما به خوبی می دانیم که واپس زدن چیزی است بیش از آن که موضوع واپس زده و جایی که واپس زده ایم را از ذهن برانیم و فراموش کنیم. در واپس زنی، به طور همیشگی، تلاشی روان شناختی برای سرپوش نهادن بر امر واپس زده وجود دارد و هرگز این احساس دیده بانی دادن از درون نمی آرامد (همان).
به آنان که باور ندارند که ترس از مرگ بهنجار است و می اندیشند که ترس از مرگ اغراقی روان نژندانه است که از تجربه های بد اولیه مایه می گیرد. به بیان دیگر، آنان می گویند این واقعیت را که به نظرمی رسد بسیاری از مردمان -اکثریتی عظیم از آنان- تب و تاب کابوس های کودکی را پشت سر می گذارند و به سوی زندگی سالم زندگی ای کم و بیش خوشبینانه و بدون تشویش مرگ ره می سپارند چگونه توضیح دهیم؟ چنان که مونتنی(1533) گفته است، “دهقانان بی تفاوتی ای عمیق و شکیبایی در برابر مرگ و رویه بدشگون زندگی دارند. اگر بگوییم این حالت به علت حماقت آنان است پس بگذار همه از حماقت بیاموزند”. امروز که بیش از مونتنی می دانیم، می توانیم بگوییم “بگذار همه از واپس زنی بیاموزند”. اما نتیجه آن نیز اهمیت فراوان دارد: واپس زنی اغلب مردم را از نماد پیچیده مرگ حفاظت می کند (همان).