تفکر حرکتی است از طرف مساله به سمت راه حل .بنابراین حل مساله جهت فعالیتهای فرد را در موقع تفکر مشخص می سازد.در جریان تفکر معمولآ فرد می خواهد مشکل یا مساله ای را که مانع رسیدن به هدف است از میان برداشته و خود را به هدف نزدیکترکند.محرک اساسی فرد در تفکر,هدف مشخصی است که وی می خواهد بدان برسد.(شریعتمداری ,1363,ص379)
هیدگر هشدارهای جالب و لحن سخت و خشنی دارد.او می نویسد:
((بیایید خود را فریب ندهیم,همه ما از جمله آنان که تخصصی فکر می کنند اغلب به اندازه کافی به فقر دچاریم .همه ما در فکر کردن بسیار سهل انگاریم .بیفکری زائری مرموز و زیرک است که در جهان امروز در همه جا حضور دارد.زیرا در این روزگار ما همه چیز را به سریعترین و منحط ترین وجه تلقی می کنیم ,فقط برای اینکه فورآ و آنآ فراموش کنیم .))
او به یک نوع تفکر حضوری معتقد است و می گوید:
((تفکر حضوری دارای این شجاعت و جرات است که حقیقت پیش فرضها و غایات ما را به عنوان امری که بیش از هر چیز در خور تفکر است, مورد سوال و پرسش قرار دهد.))
به عبارت دیگر تفکر حضوری تفکری است که هرگز از روی خودرایی به نتایجی که درگذشته به دست آورده اکتفا نمی کند و به آن قانع نمی شود و پیوسته از نو هر چیز و هر کس را مورد پرسش قرار می دهد,صاحب چنین تفکری هرگزبا لبخند رضایت آمیزنمی گوید: اکنون دیگر کافی است و به پاسخ درست و لازم دست یافته ایم ,بلکه بر عکس همواره در راه راست و از تعمق باز نمی ماند و هرگز نقطه پایانی برای خود قایل نمی شود.(هرسل , ادموند,جوزی وهمکاران ,1378,ص5-164)
به هرحال در این پژوهش ما در پی یافتن مفهوم صحیحی از تفکرمنطقی یا ذهن فلسفی هستیم که در بخش بعدی به خصوصیات ذهنیت فلسفی خواهیم پرداخت.
2-1-4-3 نظریه های فلسفی و روانشناختی تفکر
نخستین روانشناس تجربی ونت (1920-1832)و تیچنر (1927-1867)که روانشناسی آنان به روانشناسی ساخت گرایی شهرت یافته,تفکر را تجربه ذهنی یا محتوی هوشیاری می دانستند.این معنای تفکر مترادف با توجه کردن است.ساختگرایان به شدت تحت تاثیر فیلسوفان تجربه گرای انگلیسی مانند جان لاک دیویدهیوم و جورح بارکلی بودند.آنان نیز مانند این تجربه گرایان بر این باور بودند که احساسات بیرونی پایه ریزهمه دانشها و تمامی فعالیتهای فکری و ذهنی انسان است .کارکردگرایان نیز چون ساختگرایان تفکر را تجربه ذهنی یا محتوی هوشیاری می دانستند.با این تفاوت که آنها بر نقش یا کارکرد هوشیاری تاکید و علاقه بیشتری داشتند.در همین رابطه رفتارگرایان واحدهای محرک پاسخ را عناصراصلی تمامی فعالیتهای انسان می دانند و تفکر را نیز بر حسب همین واحدهای رفتاری توجیه می کنند.روانشناسی شناختی شاخه ای ازعلم است که درک و فهم تفکر آدمی,تحول شناخت و فرایندهای ذهنی را مطالعه می کند.روانشناسی شناختی فعلی حاصل پیشرفت در زمینه های گوناگون چون فلسفه,زبان شناسی ,روان شناسی زبان,عصب شناسی و کامپیوتراست.مهمترین نظریه جدید روانشناسی شناختی نظریه خبرپردازی یا پردازش اطلاعات است که زیربنای آن نظریه خبر است.در نظریه های خبرپردازی نوین,تفکر تقریبا به معنای شناخت بکار می رود و این دو مفهوم از لحاظ ماهیت به یکدیگر بسیار نزدیکند.با وجود این می توان تمایزهایی را میان آنها قایل شد.شناخت غالبآ به دانش یا فرایند دانش اندوزی اشاره دارد,در حالیکه تفکر به فرایندهایی گفته می شود که از طریق آنها دانشها اندوخته شده با هم مقایسه و ترکیب می شوند و دانشهای تازه ای را به وجود می آورند.(غضنفری,فصلنامه مصباح ,ص7-6)
بیشتر فیلسوفان درباره ماهیت تفکر نظریه پردازی کرده اند.در اینجا دو نظریه معارض فلسفی درباره تفکر اشاره می شود.
رنه دکارت فرانسوی (1650-1569)به تمایز ذهن و جسم قایل بود و باور داشت که ذهن جوهری فراطبیعی است که با جسم مادی کنش متقابل دارد.تفکر را صفت ذهن می دانست و نه صفت جسم.دکارت رفتار موجودات را به رفتارهای عادی و غیرعادی تقسیم می کرد.به نظر وی رفتار ارادی از تعقل و تفکر سرچشمه می گیرد و منشا آن مادی و غیر مکانیکی است.در مقابل او رفتار غیرارادی را کاملا مکانیکی می دانست.درست به همان گونه که حرکت اشیاء بی جان مکانیکی است.دکارت اولین کسی بود که برای نخستین بار مفهوم قوس انعکاسی را به عنوان رفتارهای مکانیکی مطرح کرد.توماس هابز (1679-1588)نیز مانند دکارت معتقد بودکه عمل ارادی از فعالیتهای ذهنی و فکری ناشی می شود.اما بر خلاف دکارت مدعی بود فعالیتهای ذهنی نیز می توانند با قوانین مکانیکی تبیین شوند.هابز نظریه مکانیکی دکارت را به همه اعمال آدمی گسترش داد.در باور هابز فکر کردن مانند محاسبات عددی است,اما تفکر به منظور ایجاد اندیشه های تازه,تفکیک اندیشه ها از یکدیگر,مقایسه اندیشه ها با هم و از این قبیل است.او بر این باور بود که ((ماده ))می تواند فکر کند و بنابرین می توان ماشینهایی ساخت که قادر به فکر کردن باشد.(همان منبع )
2-1-5 ذهنیت فلسفی Philosofical Mindeness
کسب تفکر و احساس فلسفی را می توان تقریبآ با یادگیری و ویژگیهای لازم برای نیل به مقام یک فروشنده خوب مقایسه کرد. فروشنده خوب صرفآ خصوصیاتی نیست که به شخصی که اساسآ فروشنده ضعیفی است,اضافه شده باشد.بسیاری از شرکتهای بزرگ متوجه شده اند که برای شخص فقط اطلاعات از تکنیکهای صحیح و مناسب فروش کافی نیست .در واقع یک فروشنده خوب با یک فروشنده ضعیف متفاوت است و این تفاوت با مسایلی از قبیل خصوصیات مزاجی,نگرشها و شخصیت او ارتباط دارند.مطالعات و تحقیقاتی در رابطه با ویژگیهای مزاجی و شخص
یتی فروشندگان موفق صورت گرفته است.کسانی که واجد چنین ویژگیهایی باشند,برای آموزش عملی در خصوص تکنیکهای فروش محصولات شرکت برگزیده می شوند.
اینجاست که احتمالآ موفقیت بیشتری پیش بینی و حاصل خواهد شد.هر کس که بطور جدی در پی کسب تفکر فلسفی باشد,باید بداند که در صورت موفقیت به فرد دیگری تبدیل خواهد شد.در این حال طرز فکر او ممکن است اندیشه های متداول را مورد تهدید قرار دهد.بنابراین ما نباید نگران منسوخ شدن عقاید و نگرشهای نامناسب و کهنه باشیم .احتمال اینکه تغییرات آنقدر عمیق و اساسی و سریع باشند که باعث از دست رفتن هویتمان گردند بسیار ضعیف است.فیلیپ اسمیت در تعریف خود از ذهن فلسفی چنین بیان می دارد:ذهنیت فلسفی عبارتست از نوعی قدرت انتظام یا حالت ذاتی,نمایی از رفتار(اسمیت ,بهرنگی,1370,ص71)
2-1-5-1ابعاد ذهنیت فلسفی
فرد دارای ذهن فلسفی خصوصیاتی از خود نشان می دهد که ممکن است در سه بعد مرتبط به هم متجلی شوند.اسمیت این سه بعد مهم را جامعیت,تعمق و قابلیت انعطاف نامیده و برای آنها خصوصیاتی به شرح ذیل قایل شده است .
الف ) جامعیت Comprehensiveness
1-نگریستن به موارد خاص در ارتباط با زمینه ای وسیع
2-ارتباط دادن مسایل آنی به اهداف درازمدت
3-بکار بردن قوه تعمیم
4-شکیبایی در تفکرات عمیق نظری
ب) تعمق/ ژرفاPenenteration