کشورهای توسعه یافته، کودکان پیش دبستانی

دانلود پایان نامه

ب) مرگ به مثابه خاستگاه اصلی اضطراب
ترس از مرگ، سرچشمه ی اصلی اضطراب است، از ابتدا در زندگی حضور دارد، در شکل دادن به ساختار شخصیتی بسیار موثر است و در تمامی طول زندگی همراه ماست تا اضطرابی بیافریند که نتیجه‌ی آن، دلواپسی آشکار و شکل گیری دفاع های روان شناختی است.
اضطراب مرگ به خودی خود در تصور بالینی اغلب بیماران آشکار نمی شود؛ به ندرت هدف مطلق درمان قرار می گیرد، خصوصا اگر درمان، کوتاه مدت باشد. اما در درمان های بلند مدت که به کاوش در لایه های عمیق دلواپسی ها می پردازد، اضطراب خالص مرگ همیشه یافت می شود و باید در فرایند درمانی مد نظر قرار گیرد. گرچه ممکن است اضطراب مرگ آشکارا وارد گفت و گوی درمانی نشود، نظریه مبتنی بر مرگ آگاهی، یک چارچوب سنجش و نظامی تفسیری برای درمانگر فراهم می آورد که بر کارآمدی او به مراتب می افزاید (همان).
نگرش به مرگ در گستره رشد انسان:
یک قرن پیش، مرگ ها عمدتا در منزل روی می دادند. افراد از هر سنی، از جمله کودکان، در پرستاری از عضو محتضر خانواده مشارکت می کردند و در لحظه مرگ وی حضور داشتند. آنها می دیدند که فرد عزیزشان را در املاک خانوادگی یا گورستان محله دفن می کردند، جایی که به طور منظم می توانستند قبرها را ببینند. چون میزان مرگ و میر نوباوگان و کودکان بالا بود، هر کسی فرد همسن یا کوچکتر از خودش را می شناخت که مرده بود و این برای کودکان امری عادی بود که مرگ پدر یا مادر خود را تجربه کنند.
کودکان و نوجوانان امروزی در کشورهای توسعه یافته در مقایسه با نسلهای پیشین، از مرگ دور نگهداشته می شوند. ساکنان محله های فقیر نشین شهری، {و یا مناطق جنگ زده} که خشونت جزئی از وجود روزمره آنهاست، مستثنی هستند. اما در مجموع، تعداد بیشتری از جوانان بدون اینکه مرگ کسی را که خوب می شناختند، تجربه کرده باشند به بزرگسالی می رسند. تازه وقتی هم که آن را تجربه می کنند، افراد متخصص در بیمارستان ها و مکانهای کفن و دفن اغلب وظایفی را که مستلزم مواجهه مستقیم با مرگ است، انجام می دهند (واس، 1995، نقل از برک،1384).
فاصله گیری از مرگ بدون شک به احساس ناراحتی از آن، کمک می کند. به رغم مشاهده تصاویر مرگ در فیلم های تلویزیونی، سینماها، و گزارشات خبری درباره تصادفات، قتل ها، و بلایای طبیعی، جامعه ما جامعه ای منکر مرگ است. بزرگسالان اغلب اکراه دارند با کودکان و نوجوانان درباره مرگ صحبت کنند. و انواع اظهارات جایگزین، نظیر “دار فانی را وداع کردن”، “خاموش شدن چراغ عمر”، و “رحلت کردن” به ما امکان می دهند که از برخورد رک و راست با آن اجتناب ورزیم (برک،1384).
نگرش کودک به مرگ:
رشد مفهوم مرگ در کودکان:
درک واقع بینانه مرگ در کودکان براساس سه مفهوم قرار دارد:
تداوم: وقتی موجود زنده ای می میرد، دوباره نمی توان آن را زنده کرد.
عمومیت: همه موجودات زنده سرانجام می میرند.
بی کارکردی: همه کارکردهای موجود جاندار، از جمله فکر، احساس، حرکت و فرایندهای بدن، هنگام مرگ از فعالیت باز می ایستند (همان).
کودکان پیش دبستانی، بدون توضیحات روشن، برای معنی دادن به مرگ به تفکر خودمحورانه و سحرآمیز اتکا می کنند. آنها سه مولفه مفهوم مرگ را به ترتیبی که ذکر کردیم، درک می کنند، به طوری که اغلب آنها در 7 سالگی بر آن تسلط می یابند. تداوم، اولین و راحت ترین مفهومی است که درک می شود. درک عمومیت اندکی بعد ایجاد می شود. در آغاز کودکان فکر می کنند که برخی افراد، مخصوصا کسانی که پیوندهای عاطفی نزدیکی با آنها دارند یا مانند خودشان هستند (سایر کودکان) نمی میرند. بالاخره اینکه، برای کودکان، درک کردن مولفه بی کارکردی از همه دشوارتر است. خیلی از کودکان پیش دبستانی تصور می کنند موجودات مرده، قابلیت زنده شدن را دارند. وقتی که آنها برای اولین بار بی کارکردی را درک می کنند، آن را برحسب آشکارترین جنبه هایش، مانند ضربان قلب و تنفس می فهمند. آنها بعدها می فهمند که تفکر، احساس، و خواب دیدن متوقف می شوند (لازار و تورنی – پورتا، 1991؛ اسپیس و برنت، 1996، نقل از برک،1384).
ناگی (1948)، نخستین پژوهش در زمینه نگرش کودکان به مرگ را رهبری نمود که موارد زیر خلاصه ای از یافته های او هستند:
3 تا 5 سالگی. کودکان درباره مرگ کنجکاوند ولی آن را موقتی و برگشت پذیر می دانند. کسی که مرده است، باز می گردد.
5 تا 9 سالگی. کودکان فقط تا حدودی تشخیص می دهند که مرگ غایی، برگشت ناپذیر، و دائمی است . آنها رفته رفته می فهمند که آنها نیز می توانند بمیرند، ولی الزامی به آن ندارند. افراد سالمند می میرند چون نمی توانند به اندازه کوچکترها تند بدوند و خود را از دست مرگ پنهان کنند.
9 تا 10 سالگی. مرگ غایی، اجتناب ناپذیر، و همگانی است. آنها به این می اندیشند که مرگ چگونه به خود و خانواده شان دست اندازی خواهد کرد و در مواجهه با مرگ دیگران احساس خشم، گناه و سوگ شدیدی نشان می دهند (رایس، 1390).
تفاوت های فردی و فرهنگی کودکان در نگرش به مرگ:
با اینکه کودکان معمولا در اواسط کودکی برداشت دقیقی از مرگ دارند، ولی تفاوت های فردی بین آنها وجود دارد. تجربیات مرتبط با مرگ در این امر دخالت دارد (اسپیس و برنت، 1996، نقل از برک،1384). برای مثال، کودکان زیر 6 سال مبتلا به بیماری لاعلاج، اغلب برداشت روشنی از مرگ دارند. اگر والدین و متخصصان سلامت با آنها روراست نباشند، از طریق ارتباط غیرکلامی، استراق سمع، و صحبت کردن با سایر کودکان بیمار متوجه می شوند که به طور مرگ آسایی بیمار هستند (اوهالوران و آلتمیر، 1996). کودکانی که در اردوگاههای فلسطینی بزرگ شده اند و حملات اشغالگران، عزیمت پدرشان به مناطق نظامی پرتنش، و نگرانی والدینشان درباره امنیت را تجربه کرده اند، در 5 تا 6 سالگی درک دقیقی از مرگ دارند ( ماهون، گلدبرگ و واشنگتن، 1999).
تفاوت های قومی حاکی است که آموزش های مذهبی نیز بر آگاهی کودکان از مرگ تاثیر دارد. مقایسه چهار گروه قومی در اسرائیل معلوم کرد که برداشت کودکان دروزی و مسلمان از مرگ، با برداشت کودکان مسیحی و کلیمی کاملا فرق دارد. تاکید دروزیها بر تناسخ و تعصب دینی بیشتر گروه های دروزی و مسلمان می تواند زیربنای این یافته ها باشد. آموزش های مذهبی بر آگاهی کودکان از تدوام مرگ، تاثیر نیرومندی دارد. برای مثال، کودکان خانواده های باپتیست جنوب آمریکا، که به زندگی بعد از مرگ اعتقاد دارند، کمتر از کودکان خانواده های وحدت گرای مسیحی شمال آمریکا که بر زمان حال تاکید می ورزند، طرفدار تداوم مرگ هستند (برک، 1384).
نگرش به مرگ و توسعه آگاهی کودکان: