اگزیستانسیالیسم، احساس تنهایی

وی میگوید: وانهادگی متضمن این معنی نیز هست که ما، خود شخصاً هستی خود را انتخاب میکنیم. وانهادگی با دلهره همراه است. (سارتر، 1386، 42)
ناامیدی
سارتر در اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر در مورد ناامیدی مینویسد:
درباره ناامیدی، باید گفت که این اصطلاح معنی بسیار سادهای دارد: مراد این است که در فلسفه اگزیستانسیالیسم، ما فقط به آنچه وابسته به اراده ماست، یا به مجموعه احتمالهایی که عمل ما را ممکن میسازد، متکی هستیم. هنگامی که آدمی چیزی را میخواهد، همیشه با عوامل محتملی روبروست. مثلاً من چشم به راه آمدن دوستی هستم. این دوست یا با راه آهن میآید یا با اتوبوس. در اینجا امیدواری من به رسیدن دوستم بر این فرض استوار است که قطار در ساعت مقرر میرسد و اتوبوس واژگون نمیشود.
من در دایره امکانها قرار دارم. اما تا جایی میتوانم به امکانها امیدوار باشم که بطور دقیق، این امکانها در حیطه عمل من قرار گیرند. ولی از لحظهای که مسلم شود امکانهایی که در برابر من قرار دارند، به تمامی در حیطه عمل من نیستند، باید از آنها قطع امید کنم، زیرا هیچ خدایی و هیچ قدرتی نمیتواند جهان و امکانهای جهان را با اراده من منطبق کند. (سارتر، 1386، 47)
لذا سارتر درخصوص ناامیدی و عمل و در پاسخ به مارکسیستها در ایراد به این تفکر اگزیستانسیالیستی چنین میآورد:
هنگامی که دکارت میگوید: «بجای تسلط بر جهان، باید بر خویشتن مسلط شد» درواقع میخواهد همین معنی را بیان کند. یعنی عمل کنیم بیآنکه به امید متکی باشیم.
مارکسیستهایی که من با آنان گفتگو داشتهام به من جواب میدهند که: «شما در کار خود که بیشک به مرگ شما محدود میشود میتوانید به پشتیبانی دیگران امیدوار باشید. بدین معنی که هم به آنچه دیگران در سرزمینهای دیگر، در چین و شوروی، به منظور مدد به شما انجام میدهند امیدوار باشید و هم آنچه را اینان در زمانهای آینده، پس از مرگ شما میکنند به حساب آورید. شما باید به همه این امیدها متکی باشید والاّ مرد اخلاق نیستید.»
پاسخ این است که من همیشه به دوستان همرزم خود تا آنجا امیدوار هستم که با من در مبارزه مشترک و محسوس شریکند؛ تا آنجا امیدوارم که مربوط به حزب و جمعیتی است که کمابیش قادر به دخالت و بررسی آن هستم، یعنی در آن گروهها به عنوان مبارز واردم و در هر لحظه به امور آن آشنایی دارم. از اینجا به بعد، امید بستن به یگانگی و تکیه بر خواستهای این حزب، درست مانند امید بستن به رسیدن اتوبوس به موقع و خارج نشدن قطار از خط است. (سارتر، 1386، 48)
در بحث “احساس تنهایی”که نتیجهای جز ناامیدی را در بر ندارد، دکتر شریعتی نظر اگزیستانسیالیسم را اینگونه مطرح میکند:
این مسألۀ تنهایی را حتی بیشتر از آن که در آثار سارتر ببینیم، در آثار کامو میبینیم. کامو بیش از سارتر از تنهایی حیرت دارد و رنج میبرد. این رمان اترانژه (Etranger) نماینده انسانی است که با طبیعت، با خدا و با آسمان و با هر چه هست، بیگانه است.
چرا انسان تنها است؟ زیرا از جنس طبیعت نیست. در ماتریالیسم انسان تنها نیست؛ زیرا که از جنس طبیعت است؛ منتها موجود متکاملتری است. اما در اگزیستانسیالیسم، انسان، غریبی است از جنس دیگری؛ رها شده در این صحرایی که نه از جنس اوست و نه برای او ساخته شده است.
وقتی که هر کس مسئول خودش بود، وقتی که قانون وجود نداشت (ما قانون را برای خودمان میسازیم)، وقتی که اصلی که به آن معتقد باشیم وجود نداشت، و وقتی که انسان، تابع مسیر تاریخ یا طبیعت و مشیت خداوندی نبود، از این که عنایت خداوند دستگیر ما باشد ناامیدیم؛ از این که طبیعت، سرنوشت ما را بسازد و یا در ساختمان معنوی انسانی ما دخالت کند ناامیدیم و حتی از انسان ناامیدیم! (شریعتی، 1389، 37)
لذا همانگونه که سارتر میگوید، ناامیدی مفهومی است که از مسئول بودن انسان نشأت میگیرد.

بخش دوم:
مبانی انسانشناختی

مقدمه
انسانها در جستجوی خویشتن خویش به کنکاش در جهان پیرامون به منظور شناخت هستی و متعاقباً چگونگی حضور، بودن و شدنِشان پرداخته و در این مسیر طولانی و شاید کوتاه، هرکدام باتوجه به فرهنگها، آداب، رسوم و محیط اجتماعی حاکم بر افکارشان، نگرشی متفاوت از هستی و خود ارائه میدهند. این نگرشها باتوجه به میزان قوت و ضعفشان، جامعهای که خود زاینده این تفکرات بوده را تحت تأثیر قرار داده و به زایش جهانبینی و ایدئولوژی جدیدی میپردازند که گاهی نه فقط جامعه پیرامون، که جهان انسانی را تحت سلطه خود درمیآورند.
گوناگونی در جهانبینیها و ایدئولوژیها یعنی بروز مکاتب و تفکرات متفاوت در شناخت هستی، موجودات و سرآمد آنها انسان. انسانی که در کسب معرفت هستی شناسانه از خویش به تبیین مبناهای وجود در “بودن” و “شدن” میپردازد.
از جمله مکاتبی که به واقع بیش از دیگران به شناخت انسان و ابعاد وجودی او همت گماشته است و اساس جهانبینی و ایدئولوژی خود را بر محوریت انسان بنا نهاده، مکتب اصالت وجود است.