می 17, 2021

بیماری به سوی مرگ، بیماری به سوی مرگ

کییرکگور را پدر مکتب اصالت وجود نامیدهاند. و این از آن روست که وی اولین کسی بود که مسئولیت وجود انسان در هستی را به دلیل گناه نخستین بشر بر دوش خود او نهاد. اما آثار او تا زمان جنگ جهانی دوم که مردم اروپا را دچار یأس، ناامیدی، ترس، دلهره، پوچی و سردرگمی حاصل از عدم دخالت در سرنوشت و آزادی خود ساخت، مورد توجه چندانی قرار نگرفت.
از نظر کییرکگور پیامدهای حاصل از هبوط، که وی خودِ انسان را مسئول آن میداند، حالات و مفاهیمی هستند درونی که جملگی محصول پذیرش مسئولیت وجود، در سرپیچی انسان از فرمان خدا هستند که این امر در آثار وی مشهود است.
در این قسمت و در جستجوی مفاهیمی که بیانگر چگونگی درک مفهوم مسئولیت در انسانِ اگزیستانسیال هستند، به بررسی سه اثر معروف این فیلسوف میپردازیم.
بیماری به سوی مرگ
کییرکگوردر کتابش “بیماری به سوی مرگ” با مبنا قراردادن گناهکاری بشر و مسئول بودن وی در قبال این گناه (گناه نخستین) و هبوط، به بررسی آثار این محکومیت در زندگی انسان و همراهی آن تا زمان مرگ و نیز چگونگیِ “شدنِ” انسان در خلال زندگی میپردازد. آثار مورد اشاره وی که جملگی ابعاد روانی و روحانیِ وجود انسان را تحتالشعاع قرار میدهند پیامدهایی هستند که انسان، با سرپیچی از تکلیف و وظیفهای که بر دوش وی گمارده شده بود باید مسئولیت آنها را بپذیرد.
در واقع کییرکگور در بیماری به سوی مرگ با بررسی مفاهیم شکل گرفته در وجود انسان که نتایج پذیرش مسئولیت گناه است، این مقصد را دنبال میکند که از این آثار تبیینی از فهم مسئولیت انسان ارائه دهد. لذا وی در گام نخست با تفحص در امید و ناامیدیِ حاصل از مرگ آگاهی چنین میگوید:
اگر بخواهیم از بیماری به سوی مرگ به مفهومی بسیار دقیق سخن بگوییم، باید بیماریای باشد که در آن آخرین چیز، مرگ است و مرگ، آخرین چیز و این دقیقاً نومیدی است. با وجود این، به مفهومی دیگر و هنوز مشخصتر، نومیدی، بیماری به سوی مرگ است. مردن، از این بیماری یا پایان یافتن این بیماری با مرگ جسمانی، اگر به صورت تحتالفظی فهمیده شود، از حقیقت بسیار به دور است. به عکس، عذاب نومیدی دقیقاً همین است، «تواناییِ مُردن نداشتن». در نتیجه، نکات مشترک بسیاری با وضعیت بیمارِ رو به مرگی دارد که در بستر آرمیده و با مرگ دست و پنجه نرم میکند، و نمیتواند بمیرد. (کییر کگور، 1388، 34)
هنگامی که مرگ بزرگترین خطر است، آدمی به زندگی امید میبندد؛ اما هنگامی که آدمی با خطری به مراتب ترسناکتر آشنا میشود، به مرگ، امیدِ آدمی میبندد. پس هرگاه خطر تا آنجا عظیم باشد که مرگ امید آدمی شود، نومیدی، بیتسلی بودنِ حاصل از عدمِ توانایی در مُردن است. (کییر کگور، 1388، 34)
وی در ادامه به بررسی نومیدی از جنبههای کرانمندی و بیکرانگی پرداخته، چنین مینویسد:
نَفس، همنهادِ آگاهانه بیکرانگی و کرانمندی است که خود را به خود مربوط میسازد و وظیفهاش این است که خودِ خویش شود، وظیفهای که تنها از راه رابطه با پروردگار اجرا شدنی است. خودِ خویش شدن به معنای یافتن واقعیتی ملموس است. اما واقعیت ملموس یافتن به معنای کرانمند شدن است و نه بیکران شدن، زیرا آنچه قرار است واقعیتی ملموس باشد همنهاد است. به همین منوال تکامل بدین معناست که از راه روند بیکران ساختنِ خود خویش، تا بینهایت از خود دور شویم، و سپس از راه روند کرانمند ساختن، تا بینهایت به خودِ خویش بازگردیم. اگر بالعکس، نَفس خودِ خویش نشود، نومید است، چه از آن آگاه باشد و چه آگاه نباشد. با وجود این نَفس، در هر لحظه هستیاش، در روند شدن است، زیرا نفسِ بالقوه در واقع هستی ندارد، تنها همان چیزی است که میشود. تا آنجا که نفس، خودِ خویش نشود، نفسِ خویش نیست؛ اما خودِ خویش نبودن، نومیدی است. (کییر کگور، 1388، 48)
وی در ادامه با آوردن توضیحی در مورد خطر کردن و بررسی عواقب آن، به ناامیدی که معنا و شاید نتیجهای برای پذیرش مسئولیتِ انجام و یا عدم انجام عملی از جانب فرد میباشند، چنین اشاره میکند:
از دید جهان، خطر کردن، خطرناک است. چرا؟ زیرا ممکن است به باخت بینجامد. اما خطر نکردن موذیانه است. و با این حال، با خطر کردن، باختنِ آنچه از دست دادنش حتی در مخاطرهآمیزترین قمارها دشوار است، به شکل هراسانگیزی آسان میشود، و به هر حال هرگز به این اندازه هم آسان نیست که گویی این نفسِ آدمی کاملاً خالی از اهمیت است… زیرا اگر بیمورد خطر کرده باشم ـ بسیار خوب، آنگاه زندگی با تنبیه من، به یاریام میشتابد. اما اگر اصلاً خطر نکنم، آنگاه چه کسی به مددم برمیخیزد؟ و از این گذشته، اگر با خطر نکردن در عالیترین مفهومش (و خطر کردن به عالیترین مفهومش دقیقاً به معنای آگاه شدن از خویش است) به تمامیِ امتیازات زمینی دست یابم… و «خود» را از دست دهم! آنگاه چه میشود؟ و به این ترتیب، دقیقاً همین مسئله درباره نومیدیِ ناشی از کرانمندی صدق میکند. علیرغم این حقیقت که انسان نومید است، باز هم به خوبی میتواند در زیستن در قلمرو فانی ادامه دهد. در واقع بهتر نیز همین است، میتواند مورد ستایش و احترام و بزرگداشت انسانها قرارگیرد، و تمامی اهداف زندگیِ فانی را دنبال کند. (کی یر کگور، 1388، 55)
کییرکگور در بحثی با عنوان “نومیدی ناشی از ضرورت، به سبب نبود امکان است” ایمان به خداوند را وسیلهای برای حلّ تضادهای درونیِ حاصل از ناامیدی و پذیرش مسئولیت فرد در قبال گناهکاری خویش و تلاش به منظور کنار آمدن با این مسئولیت چنین بیان میکند:
معمولاً گمان میبرند که سن خاصی وجود دا
رد که بهویژه سرشار از امید است، یا میگویند که شخصی در دورهای خاص، یا در لحظهای خاص از زندگی، سرشار از امید و امکان بوده است. اینها همه صرفاً پُرگویی انسانی است که هرگز به حقیقت نمیگرود. تمامی این امید داشتنها و نومید بودنها، هنوز امید راستین یا نومیدی راستین نیست. (کییر کگور، 1388، 60) مؤمن دارای گونهای پادزهر ابدی برای نومیدی است، از جمله (پادزهر) امکان؛ زیرا برای خداوند همه چیز در هر لحظه ممکن است. این از سلامت ایمان است که تضادها را حل میکند. (کییر کگور، 1388، 62)
وضعیت انسان در این جهان، بدین گونه است: ابتدا، انسان در اثر ضعف اخلاقی و سستی مرتکب گناه میشود؛ و سپس او به سبب ضعف خود نومید میشود و یا زهد فروشی میشود که در کمال نومیدی به نوعی درستکاریِ قانونی دست مییابد، یا نومید میشود و دوباره غرق در گناه. بنابر این تعریف بیتردید، همه اشکال متصور و واقعیِ گناه را در بر میگیرد، و بیتردید این حقیقت تعیین کننده را که گناه نومیدی است، مشخص میکند. (کییر کگور، 1388، 118 )
هیچ کس، به تنهایی و از خود نمیتواند ماهیت گناه را توضیح دهد، دقیقاً از این رو که خود در گناه است. مسیحیت اعلام میکند به منظور راهنمایی انسان درباره ماهیت گناه، باید از جانب پروردگار به انسان الهام شود. (کییر کگور، 1388، 137) گناه یعنی، عدم تمایل به خود بودن در برابر پروردگار، یا تمایلِ به خود بودن در برابر پروردگار، پس از مطلع شدن از ماهیت گناه به یاری الهام از جانب پروردگار. (کییر کگور، 1388، 138) پس از اطلاع یافتن از ماهیت گناه به کمک وحی، نومیدی از عدم تمایل خود بودن در برابر پروردگار، یا نومیدی از تمایل به خود بودن در برابر پروردگار، گناه است؛ و مسلم است که به ندرت شخصی تا آن اندازه رشد یافته و در مقابل خود شفاف شده که بتواند با این حالت همساز شود. (کییر کگور، 1388، 145)
در اواخر این کتاب او به این موضوع اشاره میکند که انسان به دلیل گناهکار بودنش که تنها وجه تمایز او با خداوند است، همیشه در تضاد بین امید و ناامیدی باقی میماند. و طبق نظرات پیشین وی که عنوان شد مرگ درمانی برای این بیماری و در اصل پایانی برای مسئولیتی است که انسان خود آن را بر خویشتنِ خویش تحمیل کرده است:
آموزه گناه، آموزه گناهکار بودن ما، تو و من، «جمعیت» را به شکلی مطلق پراکنده میکند، سپس تمایز کیفی میان خداوند و انسان را، ژرفتر از آنکه در جایی هرگز ثابت شده باشد، ثابت میسازد. انسان از هیچ نظر تا به این اندازه با خداوند تفاوت ندارد که از نظر گناهکار بودن؛ چنانکه هر انسانی گناهکار است، و گناهکاریاش «در برابر خداوند» است. در واقع از این راه است که تضادها، به مفهومی دوگانه در کنار یکدیگر نگاه داشته میشوند: در کنار هم نگاه داشته میشوند و اجازه جدا شدن به آنها داده نمیشود. (کییر کگور، 1388، 174)
لذا با استناد به آنچه گفته شد، چنین استنباط میشود که از نظر کییرکگور انسان به دلیل انجام گناه، مسئول کرده خویش است و با توجه به اینکه این احساس گناه، ابدی است و تا زمان مرگ، انسان را همراهی میکند، نوعی ناامیدی در انسان پدید میآید که این ناامیدی خود گناهی است که تنها در صورت داشتن ایمان به خدا و پذیرش مسئولیتِ خودکرده میتوان بر آن فائق آمد. با این وجود، درگیری و تضاد بین امید و ناامیدی در لحظه لحظه زندگی جریان خواهد داشت و زمانی برای انسان در زندگی وجود ندارد که در آن لحظه، تنها یکی از این دو مفهومِ امید و ناامیدی حاکم باشد و علت آن، فهم و درک مسئولیتی است که انسان خود را در برابر آن میبیند.
ترس و لرز
در این کتاب کییرکگور با محور قراردادن داستان حضرت ابراهیم و قربانی کردن فرزندش، بازهم به بحث راجع به مسئولیت باتوجه به آثار آن که در اینجا از ترس یاد شده، میپردازد. این ترس در تفکر کییرکگور ترس از گناه است، که فرد را در مقابل ایمانِ نجاتبخش او دچار پارادوکس (همان تضاد معروف کییرکگور) میکند. نقطه قوت این کتاب برای ما در این پژوهش از آن رو است که در ارتباط معناییِ مفاهیم، وضوح بیشتری مشاهده میشود.
وی اینگونه آغاز میکند: