تضاد دین و عرفان در دیوان حافظ- قسمت ۲۱

بیا که رونق و اعتبار جهان با زهد تو و فسق من کم نمی شود. «قبول کن که رونق و اعتبار نظام هستی یا جهان از زهد امثال تو افزایش، و از فسق امثال من کاهش نخواهد یافت. « کم نشود » یعنی کم و زیاد، یا زیاد و کم نشود ». (خرّمشاهی، ۱۳۷۱: ۱۲۱۸)
تأکید بیت بر مصرع دوّم است. در اصل ماجرا « کم نشدن رونق جهان » شکی نیست. ولی چرا حافظ زهد و فسق را با هم مقایسه کرده و شاید هم یکی آورده است. روشن و واضح است که حافظ فاسق نیست:
لاله ساغر گیر و نرگس مست و بر ما نام فسق داوری دارم بسی یا رب که را داور کنم
(دیوان حافظ،۱۳۸۹ : ۲۲۴)
و تأکید می کند که به فسق مباهات نکنید:
دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
(همان: ۱۸۵)
و درست به همین خاطر، فسق خود را همردیف زهد زاهد می داند، چون هیچ کدام درست نیستند و واقعیّت ندارند. آیا می توانیم ادعا کنیم که حافظ از زهد بیزار است و اهل زهد نیست در حالی که ثابت نمودیم حافظ زهدش، زهد عارفان است که دنیا و عقبیٰ در آن جای ندارد:
خوش وقت بوریا و گدایی و خواب امن کاین عیش نیست در خور اورنگ خسروی
(همان: ۳۱۴)
۴ـ۱ـ۲ـ۱ـ۲ـ۴٫ « تقوانه »؟! آئین، خرقه، سالوس، صلاح، سجّاده، جامه و… و تقوا
آئین تقوا ما نیز دانیم (همان: ۲۶۹)
یا
ما و مِی و زاهدان و تقوا تا یار سر کدام دارد
(همان: ۷۹)
یا
گردن سالوس و تقوا بشکنی بشکنی (همان: ۳۰۹)
زهی سجّاده ی تقوی که یک ساغر نمی ارزد (همان: ۱۰۰)
صلاح و توبه و تقوی ز ما مجوی حافظ (همان: ۶۸)
و …
« حافظ از ورع یا مترادفات آن یعنی پرهیز و پارسائی و تقوا همواره به طنز یاد میکند ». (خرّمشاهی،
۱۳۷۲: ۱۷۴)
تقوا چیست؟ « اصل تقوی از شرک پرهیزیدن است. پس از آن پرهیزیدن از معصیت ها و از بدی ها پس از آن پرهیزیدن از شبهه ها سپس دست بداشتن از فضول ». (قشیری، ۲۱۹:۱۳۸۸)
حافظ می گوید:
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
(دیوان حافظ،۱۳۸۹ : ۱۳۱)
بنابراین ریاکارند و مشرک. و حافظ تقوی آن ها را قبول ندارد چرا که خود معتقد است:
این تقوی ام تمام که با شاهدان شهر ناز و کرشمه به سر منبر نمی کنم
(همان: ۲۲۸)
از پیامبر (ص) پرسیدند: چگونه انسان با خداوند خدعه می کند فرمود: « به امر خداوند عمل می کند و از این عمل غیر خدا را قصد می کند بنابراین از ریا و تظاهر بپرهیزید که ریا، شرک است ». (طبرسی، ۱۳۷۲: ۱۹۸)
متقین عصر حاضر برای مردم کار می کردند:
صوفی ز کنج صومعه با پار خم نشست تا دید محتسب که سبو می کشد به دوش
(دیوان حافظ،۱۳۸۹: ۱۸۶)
یعنی تقوای صوفی بسته به تقوای محتسب بود همین که محتسب سبو کش شد، صوفـی پـای خـم
رفت.
یا در غزلی به مطلع:
سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش که دور شاه شجاع است مِی دلیر بنوش
(همان: ۱۴)
وقتی دوره ی محتسب تمام شد و دوره ی شاه شجاع رسید:
ز کوی میکده دوشش به دوش می بردند امام شهر که سجّاده می کشید به دوش
(همان: ۱۸۵)
و حرف حافظ این است:
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش (همان: ۱۸۵)
هم چنین تقوا یعنی از شبهات پرهیزیدن:
صوفی شهر بین که چون لقمه ی شبهه می خورد (همان: ۱۹۳)
« ای بندگان خدا! همانا تقوای الهی دوستان خدا را از انجام محرّمات باز می دارد. (نهج البلاغه، ۱۳۸۶ص۱۱۴: ۱۵۵)
فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد که مِی حرام ولی به ز مال اوقاف است
(دیوان حافظ،۱۳۸۹ : ۳۳)
« و گفته اند تقوی بر دو سه چیز دلیل بود به نیکویی توکّل در آن چه اندر دست او نیست و نیکویی رضا بدان چه یافته بود و نیکویی صبر بر آن چه از وی در گذرد ». (قشیری،۱۳۸۸ : ۲۲۱)
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گر صد هنر دارد توکّل بایدش
(همان: ۱۸۰)
حافظ در مورد تقوا حرف هایی از جنس دیگر دارد؛ او تقوا و دانش را به تنهایی برای رسیدن به معشوق کافی نمی داند، بلکه از لوازم اصلی تقوا، یکی توکّل است و دیگری رضا و نیکویی صبر بر آن چه از وی در گذرد:
نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر که این حدیث ز پیر طریقتم یاد است
غم جهان مخور و پند من مبر از یاد که این لطیفه ی عشقم ز رهروی یاد است

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *