تعاریف ومفاهیم، تغییر سازمانی

Cropped shot of a group of young designers using sticky notes during a brainstorming session

بخش دوم :
مبانی نظری مربوط به بهبود سازمانی
بخش سوم:
پیشینه تحقیق
بخش چهارم :
جمع بندی وچارچوب نظری تحقیق
مقدمه :
در این فصل ابتدا ماهیت فلسفه,تعاریف,دیدگاه های متعدد و نظریات عمده فلسفی, سپس موضوع ذهنیت فلسفی به عنوان متغیر مستقل تحقیق مورد بررسی قرار گرفته و مبانی نظری و ابعاد آن از دیدگاه صاحبنظران متعدد به دقت تشریح و مقایسه گردیده است .در بخش دوم فصل مبانی نظری,دیدگاه های عمده و الگوهای متعدد در مورد تغییر سازمانی مطرح و مورد نقد و بررسی قرار گرفته است .دربخش سوم فصل, تعاریف و توضیحات پدیده بهبود سازمانی که نتیجه و پیامد مثبت تغییر و تحولات برنامه ریزی شده,محسوب می گردد به عنوان متغیر وابسته تحقیق آورده و بحث گردیده است . در بخش بعدی تحقیقات انجام گرفته در داخل و خارج به عنوان پیشینه تحقیق و در بخش پایانی از مجموعه فصل جمع بندی صورت گرفته و چارچوب نظری آورده شده است .
2-1مبانی نظری مربوط به ذهنیت فلسفی
2-1-1تعاریف ومفاهیم فلسفه
کمتر واژه ای در طول تاریخ بشر در میان علوم و معارف بشری,به سرنوشت لفظ فلسفه دچار گردیده و برای آن تعریفهای ضد و نقیض و احیانا پرت و بی معنی بیان شده است.فلسفه در یونان باستان دارای حد و مرز مشخصی بود و پس از انتقال به مراکز علمی اسلامی کاملا مرز خود را نسبت به سایر دانشها حفظ نموده و هیچگاه اجازه نداد که دیگران درقلمرو آن وارد شوند.چنانچه خود نیز مرز شکنی نکرده و در قلمرو دانشهای دیگر وارد نشد.
تعریفهای گوناگون برای فلسفه بیان کرده اند که همگی تقریبا هدف واحدی را تعقیب کرده و اختلاف آن در لفظ بوده است .مثلا گاهی آن را به :
خروج النفس الی کمالها الممکن فی جانبی العلم ما لعمل ((حرکت نفس به سوی کمال ممکن آن از چارچوب علم و عمل ))تعریف نموده اند واز این طریق خواسته اند علم منطق را نیز جزء فلسفه قلمداد نمایند.ولی گروهی که مسائل منطقی را ازمسائل فلسفه جدا داشته اند,آن را به طرز زیر تعریف نموده اند:((العلم بالحوال اعیان الموجودات علی ماهی علیه فی نفسه الامر بقدر الطاقه البشر))یعنی آگاهی به حالات وجودی موجودات بر اساس آنچه که در حقیقت ماهیت آنهاست به اندازه درک بشر.
مرحوم صدرالمتالهین برای فلسفه تعریف دیگری بیان نموده اند:((ان الفلسفه استکمال النفس الانسانیه بمعرفته حقایق الموجودات علی ماهی علیها و الحکم بوجودها تحقیقا باالبراهین الااخذ بالظن و تلقید بقدرالوسع الانسانی. وان شئت قلت :نظم العالم نظما,عقلیاعلی حسب الطاقه البشریه لیحصل التشبه بالباری تعالی )) (اسفار,ج1,ص20)
ریچاردپاپکین و اروم استرول در کتاب کلیات فلسفه,پس ازتوضیح کلمه فلسفه و کار آن چنین نتیجه میگیرد که :((اگرکسی بپرسد مقصود اصلی ازاین جستجوی نظام منطقی و عقلی عقاید چیست و چه امری جویای تبیینات خرسند کننده عقل است ؟ شاید پاسخ این باشد که فلسفه انسان را به تفکر وامی دارد.
تفکر درباره پایه های اساسی طرح و دید او,شناسایی و عقاید وی,فلسفه آدمی را به جستجو و تحقق دلایل برای آنچه که می پذیرد وعمل می کند و نیزبه تحقیق اهمیت و اعتبار تصورات و افکار و آرمانها و ایده الهای او برمی انگیزد,به این امید که معتقدات نهایی او,لااقل معتقداتی معقول باشد,اعم از اینکه معتقدات اولیه او و در نتیجه بررسی و نقادی باقی بماند یا دگرگون شود.این که این نتیجه آرزو شده وعملا بالاتر از ابا و امتناع انسان از مطالعه و تحقیق در این مساله است خود مساله ای فلسفی است .
حال آدمی بعد از آنکه دید فلسفه چیست و فلاسفه چه کرده اند,ممکن است بهتر دریابد که این همه اتلاف وقت است یا برعکس تامل و ملاحظه مسائل در شعب گوناگون (منطق ,علم اخلاق ,نظریه شناسی ,فلسفه اولی ((مابعدالطبیعه)) وغیره ) راه حلهایی برای مهمترین مسایل در پیش می نهد. (پاپکین وهمکاران ,مجتبوی ,1345,ص7)
پرفسور لوین نیز در کتاب فلسفه یا پژوهش حقیقت درباره فلسفه چنین می نویسد:
در واقع هیچ کس نمی تواند از نوعی فیلسوف بودن بگریزد, هرکس کما بیش و دیر یا زود به عقاید,طرزتفکر,رفتار و ارزشهایی نیازمند است .شاید وی اینها را از جامعه ای که در آن متولد شده است و از سنت یا میراث اجتماعی,بدون نقد و تحقیق بگیرد,یا ممکن است در نتیجه تجاربی که منشا پرمایگی یا تلخ کامی زندگی بوده است, با آنها برخوردی ملایم یا منافر طبع داشته باشد.لیکن به هرحال باید فلسفه ای داشته باشد,یالاقل ایمان موثری که بدان وسیله امور خود را اداره و تدبیرکند و توفیق یا شکستی نصیب خویش سازد.