برکوویتز در سطح انسانی، پرخاش‌گری ابزاری را از پرخاش‌گری برانگیخته بازشناخته و پرخاش‌گری را به منزله رفتاری تلقّی کرده است که به هدف وارد کردن آسیب به شخصی یا شیئی صورت می‌پذیرد و ممکن است آشکار‌ (در سطح جسمانی و کلامی) یا ناآشکار‌ (در سطح فکر) باشد‌ (بشیری، 1379).
فراوانی پرخاش‌گری
رفتارهای پرخاشگرانه و خشونت‏بار در جوامع بشری در حال‏ گسترش است و جامعه ما مستثنی از این موضوع نیست. طبق آمارهای اعلام‏ شده توسط پزشکی قانونی کشورمان در سال 1385، 42 درصد معاینات پزشکی قانونی مربوط به صدمات و جراحات ناشی از نزاع است و بیشترین دستگیر شدگان مربوط به جرائم ضرب و شتم، ارعاب، قتل عمد، تهدید و چاقوکشی هستند (نعمتی، 1388).
بر اساس گزارش دایره آگاهی فدرال آمریکا در سال 1988، 1566220 مورد جرایم خشونت آمیز از قبیل تجاوز به عنف، سرقت، اِعمال زور و تهاجم منجر به ضرب و جرح روی داده است. مقایسه این آمار با یک سال قبل از آن، 16% افزایش را نشان می‌دهد. (سادوک، 1993).
بر پایه گزارشی که از مرکز جرم شناسی اداره تحقیقات فدرال چهار سال بعد یعنی 1992 ارائه شد، میزان جرم و جنایت به رقمی بالغ بر 1932274 فقره رسیده است. از این تعداد 109063 فقره تجاوز به عنف و 23760 فقره مربوط به آدم‌کشی بوده است. تحقیقات نشان می‌دهد که میزان جرم و خشونت در مناطق شهری بیش از مناطق روستایی است. آدم‌کشی در بین کسانی که همدیگر را می‌شناسند شایع‌تر بوده و بیش از 50% آن با اسلحه گرم صورت گرفته است. در آمریکا، آدم‌کشی دومین علّت مرگ و میر در بین سنین 15 تا 24 سالگی است. آدم‌کشی در بین گروه‌هایی که از نظر اجتماعی اقتصادی در سطح پایین‌تری هستند، شایع‌تر است‌ (سادوک، 1993).
یکی از بدترین پیامدهای پرخاش‌گری، جنگ‌ها و خشونت‌های بین انسان‌هاست. این موضوع در سطح جهانی و گستره وسیعی از زندگی اجتماعی بشر در طول تاریخ مشاهده می‌شود. تحقیقات نشان می‌دهد که در خلال 5600 سال تاریخ مدوّن انسان، 14600 جنگ به ثبت رسیده است که طول آن بیش از 6/2% کلّ سال‌های عمر بشر است‌ (بشیری، 1379).
نظریه‏های مربوط به خشونت و پرخاش‌گری
در حوزه علوم انسانی و اجتماعی سه رهیافت عام در مورد تبیین خشونت و پرخاش‌گری وجود دارد که به گونه‏ای خاص به خشونت و پرخاش‌گری ورزشی نیز تعمیم داده شده‏اند. این سه رهیافت را می‏توان رهیافت‌های زیست‏شناختی، روان‏شناختی و جامعه‏شناختی نام نهاد (محسنی تبریزی و رحمتی، 1381).
1) رهیافت زیست‏شناختی
کهن‏ترین و شناخته‏شده‏ترین تبیین در مورد پرخاش‌گری و خشونت انسان معطوف به این نگرش است که انسان به دلیل طبیعت‏زیستی‏اش تا حدودی برای ارتکاب خشونت «برنامه ریزی» شده است. به رغم پیروان این دیدگاه بدبینانه، انسان مانند بسیاری دیگر از انواع حیوانی دارای سائقی فطری برای دست یازیدن به خشونت و پرخاش‌گری است که تنها هراس از تنبیه آن را مهار می‏سازد. رهیافت زیست‏شناختی در قالب چند تئوری به تبیین منشاء خشونت و پرخاش‌گری انسان پرداخته است که مطرح‏ترین آن‌ها، موسوم به «تئوری رفتار غریزی» است (محسنی تبریزی و رحمتی، 1381).
الف)تئوری رفتار غریزی
تئوری رفتار غریزی با نام فروید و لورنز پیوند خورده است. به زعم فروید کلیه رویدادها و فعالیت‌های انسان-کنش‌ها، اندیشه‏ها، احساسات و آرمان‌ها تحت حاکمیت و تعیین نیروهای غریزی قدرتمند، به ویژه نیروی جنسی و پرخاش‌گری قرار دارند. فروید انسان را موجودی اساساً مکانیکی در نظر می‏گیرد که قوانین طبیعی مشابه با سایر موجودات زنده بر رفتار او حاکم است‌ (جیل و زیگلر، 1992).
به نظر فروید، رفتار انسان بر اساس قانون بقای انرژی و از طریق نوع منحصر به فردی از انرژی تحریک می‏شود. به نظر وی، جلوه‏های ذهنی انگیزش‌های فیزیکی به شکل آرزوها جلوه‏گر می‏شوند که همان غرایزند. غرایز نشانگر حالتی ذاتی هستند که در پی تخلیه تنش‌ها می‏باشند. کلیه فعّالیت‌های انسان مانند فکرکردن، یادآوری و خواب توسط غرایز تعیین می‏شوند و به تعبیر فروید، غرایز «علت غایی کلیه فعّالیت‌ها» به شمار می‏آیند. فروید با اذعان به وجود احتمالی غرایز بی‏شمار، دو دسته از غرایز را تحت عنوان غریزه بقا و غریزه مرگ به عنوان غرایز اصلی تشکیل‏دهنده طبیعت بشر در نظر می‏گیرد. غریزه بقا دربردارنده نیرو‌هایی است که در جهت حفظ و بقای فرایند‌های حیاتی عمل می‏کنند و ضامن تکثیر نوع بشر هستند. به نظر وی، انسان با یک غریزه مرگ نیز زاده می‏شود و این غریزه هنگامی که معطوف به درون گردد به صورت تنبیه و مؤاخذه خود ظاهر می‏گردد و در موارد افراطی منجر به خودکشی می‏شود. این غریزه هنگامی که متوجه برون گردد به صورت خصومت، خشونت، آزار و اذیت، تخریب و قتل تجلی می‏یابد. غریزه بقا با قرار گرفتن در برابر غریزه مرگ خصلت خود ویران‌گری را متوجه بیرون و دیگران می‏کند. به نظر فروید، انرژی ویران‌گر از طریق فعّالیت‌های مجاز اجتماعی مانند بازی‌ها و فعّالیت‌های ورزشی تخلیه می‏شود و یا اینکه از طریق پرخاش‌گری، معطوف به دیگران می‏شود‌ (مایرز، 1994).
لورنز مانند فروید بر این باور است که انسان دارای میل طبیعی به ارتکاب خشونت است. رفتار در وهله نخست نتیجه یک انگیزه عمده درونی به سوی عمل است نه عکس العمل در برابر شرایط طبیعی و تنها یک محرک طبیعی این عمل را آزاد می‏کند. لورنز استدلال می‏کند که انسان‌‌‌ها مانند سایر انواع حیوانات دارای غریزه‏‌‌های پرخاش‌جویانه هس
تند. به عنوان مثال، هر انسانی به طور طبیعی تمایل به حفظ سلامتی و دارایی‌های خویش دارد. پرخاش‌گری اساساً از یک غریزه موروثی جنگیدن سرچشمه می‏گیرد و در جریان تکامل، به خاطر سودمندی‌های فراوانی که دارد پرورش و توسعه می‏یابد. مثلاً جنگ سبب پراکندگی جمعیت در عرصه‏ای گسترده‏تر می‏شود و به این‏ترتیب حداکثر بهره‏برداری از منابع طبیعی موجود را میسر می‏کند‌ (بارون و بایرون، 1994).
به زعم لورنز، هنگام چاره‏اندیشی در مورد کنش‌های خشونت‏آمیز در جامعه، به جای غفلت از غریزه‏های طبیعی باید به محیط‌های مهارشده‏ای توجه داشت که مجال و فرصت تخلیه پرخاش‌گری را در بستر اجتماعی مناسب و سودمندی فراهم می‏سازند. نکته تأمل برانگیز در دیدگاه لورنز این است که انرژی پرخاش‌جویانه در افراد انسانی پیوسته در حال انباشت است و در نهایت باید تخلیه شود و هر چه این انرژی بیشتر متراکم شود با شدت بیشتری تخلیه می‏شود. به نظر وی جامعه باید از طریق ابزارهای مجاز و پذیرفته‏شده‏ای مانند شرکت در رقابت‌‌ها و فعّالیت‌های ورزشی مجراهای مناسب برای تخلیه این انرژی را فراهم سازد تا از تخلیه آن به شیوه‏های نامناسب جلوگیری به عمل آورد. لورنز معتقد است همانگونه که یک حیوان گرسنه پس از غذا خوردن سیر می‏شود، تخلیه و تجلّی ضابطه‏مند پرخاش‌گری نیز منجر به ارضای نیاز به پرخاش‌گری در انسان می‏گردد (فلدمن، 1993).
از دید وی چنانچه انباشت خود به خودی غریزه پرخاش‌گری در دستگاه عصبی از راه پرخاش‌گری تخلیه نشود یا در مسیرهای دیگری قرار نگیرد، فوران انفجارآمیز خشونت می‏تواند حتی بدون وجود محرک‌های بیرونی قابل مشاهده نیز رخ دهد. از این‏رو، لورنز «مسیرهای دیگر» را بسیار ضروری و مورد نیاز می‏داند. به بشر متمدن امروزی از اینکه نمی‏تواند سائق پرخاش‌گری‏اش را به میزان کافی تخلیه کند در رنج است (برکویتز، 1986). لورنز برخلاف فروید که غرایز مرگ و زندگی را نیروهای متعارض با یکدیگر در نظر می‏گرفت، تمایل به بقا و زندگی را با تمایل به پرخاش‌گری کاملاً سازگار می‏داند (برم و کاسین، 1993).
ب)تئوری زیست‏شناختی اجتماعی
دیدگاه دیگری که در مجموعه تئوری‌های مربوط به رهیافت زیست‏شناختی جای می‏گیرد، دیدگاه زیست‏شناسان اجتماعی است. زیست‏شناسان اجتماعی با الهام از بحث‌های زیست تکاملی بر این باورند رفتارهایی که به افراد کمک می‏کند تا ژن‌های خود را به نسل‌های بعدی منتقل کنند، به تدریج در نوع انسانی رواج می‏یابند. از آنجا که پرخاش‌گری به بسیاری از افراد مذکر در انتخاب جفت کمک می‏کند، اصول انتخاب طبیعی در طول زمان به افزایش میزان پرخاش‌گری حداقل بین مردان کمک می‏کند. افزون بر این، زیست‏شناسان اجتماعی معتقدند به دلیل اینکه انسان در بستر انتخاب طبیعی تکامل می‏یابد، تمایلات نیرومند معطوف به رفتار پرخاش‌‌جویانه وی در این بستر قابل شناخت است. بنابراین، تمایلات مذکور بخشی از ماهیت وراثتی و زیستی وی به شمار می‏آیند‌ (بارون و بایرن، 1994).
در این دیدگاه، برخلاف رویکرد لورنز که به بقای فرد توجه داشت، به بقای ژنتیکی تاکید می‏شود. از آنجا که حداقل برخی از ژن‌های انسان می‏توانند از طریق تولید مثل موفقیت‏آمیز منتقل شوند، ژن‌های نهفته در رفتار که آسیب‏زا هستند در جریان تکامل و از طریق اختلاط و امتزاج ژنتیکی حذف می‏شوند (برم و کاسین، 1993).
ج)نظریه پالایش روانی
فروید و برخی از پیروان وی با طرح مفهوم پالایش روانی پرخاش‌گری مدعی شده‏اند که در بسیاری از موارد نیروی پرخاش‌‌گرانه در انسان به طریقی پالایش می‏شود. پالایش به مفهوم کاهش انگیزه پرخاش‌‌جویی است و از طریق ارتکاب کنش پرخاش‌‌جویانه یا مشاهده آن حاصل می‏شود (همان).