به نظر ویرجینیا ستیر و ریسکین (1979؛ به نقل از آخرتی،1386) زوجینی که دارای کیفیت زندگی زناشویی مطلوب هستند، مشکلات خود را به درجات و در زمانبندیهای متفاوت حل میکنند، این زوجین از فلج یا خشک و سنگواره نمودن فرآیندهای تعاملی در رابطه‌شان اجتناب میورزند. در چنین روابطی، کشمکش و تعارض از آنجا که فرآیندهای رشدی را تقویت میکند، مثبت ارزیابی میشود. والش (1982) زوجینی را که فاقد علائم مرضی هستند و در شرایط مطلوب به سر میبرند و نیز آنهایی را که از لحاظ آماری عادی هستند، دارای کیفیت زندگی زناشویی مطلوب معرفی کرده است. وجه دیگر تعریف کیفیت زندگی زناشویی مطلوب می‌تواند بر حسب فرآیندهای موجود در رابطه زوجین باشد؛ فرآیندهای اساسی شامل پا گرفتن، نگهداری، شکوفایی زوجین در رابطه با یک‌دیگر و نیز سیستمهای اجتماعی است. اینکه چه چیزی طبیعی، نمونه و یا مطلوب به شمار آید در زمینههای عرفی و اجتماعی توصیف می شود و متناسب با خواستههای متفاوت داخلی و خارجی رابطه زوجین که احتیاج به انطباق با جریان چرخه زندگی دارد، تغییر میکند (نقل از نیکولز و شوارتز،1387).
زیمون، کلمنت و اشتیرلین (به نقل 1995؛ نقل ازپیرمرادی،1379) تفاوتهای اساسی بین دو نوع رابطه زناشویی با کیفیت مطلوب و نامطلوب را در استراتژی حل مشکل، فضای عاطفی رابطه، قابلیت تغییر در مراحل مختلف چرخه زندگی زناشویی، تعادل و توازن در نزدیکی و فاصله در روابط زناشویی و وجود مرزهای مؤثّر بین زوجین میدانند.
2-1-6. کیفیت زندگی زناشویی نامطلوب
روزنبرگ (1983) چنین مطرح میکند «هنگامی که رابطه زناشویی دچار مشکلی میشود، میتوان چنین فرض کرد که عملکرد ساختاری آن بدکار است». بنابراین کیفیت زندگی زناشویی نامطلوب حکایت از آن دارد که قواعد نهان حاکم بر تبادلهای زوجین شاید موقتاً بیتأثیر یا نامناسب شدهاند و باید مجدداً بر سر آن‌ها مذاکره شود (گلدنبرگ و گلدنبرگ،1389).
طبق تعریف، یک رابطه زناشویی با کیفیت نامطلوب نمیتواند کارکرد خود را از لحاظ رشد عاطفی خود تحقق بخشد (کولاپینتو، 1991، به نقل از برواتی و دیگران، 1387). مینوچین (1974) برچسب آسیبشناسی بیمارگون را برای روابطی در نظر میگیرد که وقتی با یک موقعیت تنشزا مواجه میشوند، انعطافناپذیری الگوهای تبادلی و مرزبندیهای خود را افزایش میدهند و بدین ترتیب، جلوی بررسی سایر شق‌ها را میگیرند. از سوی دیگر، روابط زناشویی بهنجار با حفظ تداوم رابطه و در عین حال، انعطافپذیری کافی برای مجاز دانستن بازسازی رابطه، با فشارهای گریزناپذیر منطبق میشوند. پس رابطه زناشویی بهنجار بر خلاف رابطه زناشویی بدکارکرد با تغییرات ناشی از زندگی مشترک به شیوه صحیح برخورد میکند و موجب رشد زوجین می‌شود (گلدنبرگ و گلدنبرگ، 1389).
2-1-7. نظریه های کیفیت زندگی زناشویی
روانشناسان ونظریهپردازان رشته‌های علوم انسانی در رابطه باکیفیت زندگی زناشویی و روابط فی مابین زوجین نظریات مختلفی را ارائه داده اند.هریک ازاین نظریه پردازان باتوجه به حوزه پژوهشی وعملی خودشان به یک یا چند بعد از این موضوع چندوجهی پرداخته اندو میتوان گفت که این نظریات مکمل یکدیگر می باشند.در این مرحله به ارائه این دیدگاه‌های متفاوت و دربعضی موارد متعارض می‌پردازیم.
2-1-7-1. دیدگاه برادبوری
برادبوری (1997؛ به نقل از برادبوری، فینچام و بیچ،2000) مدلی ازکیفیت زندگی زناشویی ارائه کرده است که به صورت یک پژوهش طولی درمورد ازدواج است.دراین پژوهش متغیرهای مختلف تعیین کننده کیفیت زندگی زناشویی وثبات زناشویی بررسی شدهاندکه همگی را میتوان به 3 دسته که در بردارنده چهار زمینه بنیادی ازدواج هستند تقسیم نمود.
الف) متغیرهادر بردارنده فرایندهای تطابقی ،
یا روشهایی که افراد و زوجها با اختلاف عقاید ومشکلات فردی یا زناشویی کنار میآیند.درپژوهشهای این زمینه بر رفتارهای قابل مشاهدهای تأکید شده است که همسران هنگام حل مشکلات زناشویی نسبت به هم دارند،ونیز شناختهایی که پس ازاین رفتارها ایجاد میشود.
ب) متغیرها مربوط به رخدادهای تنشزا یا گذارهای تحولی ،
مطالعات مربوط به این متغیرها براین موضوع تأکید میکندکه چطور حوادث وشرایط محیطی که زوجها با آن روبرو میشوند برکیفیت و ثبات ازدواج تأثیر میگذارد.ریشه بررسی این دسته ازمتغیرها در”نظریه بحران” است که به چگونگی اثر بحرانها برثبات زناشویی میپردازد.
ج) آسیب پذیریهای پایدار
یاعوامل جمعیتی، تاریخی، شخصیتی یا تجربی پایدار که افراد با خود وارد ازدواج میکنند.تحقیقات دراین زمینه مشخص کرده است که کیفیت وثبات ازدواج ممکن است تحت تأثیر طیفی ازمتغیرهایی قرارگیرد که در طول ازدواج زیاد تغییر نمیکنند. به عنوان مثال، یک ویژگی پایداری که ازدواج را تحت تأثیر قرار میدهدشامل سبک صمیمیت همسران درروابط بزرگسالی است، با این فرض که تجربیات اولیه افراد در روابط نزدیک، ماهیت و چگونگی روابط بعدی آنها در بزرگسالی را تشکیل میدهد. متغیرهای دیگر در این مورد عبارتند از:تجربیات آموزشی،موفقیتها،تعاملات باهمکلاسیها، سابقه زناشویی، نموجنسی، سابقه پزشکی، تجربیات خانواده اصلی یعنی جدایی وطلاق والدین، تعارض خانواده، روابط همشیرهها، تنگناهای مالی و نیز نوروتیک بودن که به معنای گزارش کردن تنش، ناراحتی و نارضایتی در طول زمان صرف نظر از شرایط، حتی بدون وجود یک منبع آشکار تنشزا است.
براساس این مدل، میتوان گفت “فرایندهای تطابقی” احتمالاً بیشترین تأثیر مستقیم را بر
کیفیت زندگی زناشویی زناشویی دارند و به نوبه خود باعث ثبات یا عدم ثبات ازدواج میشوند. این فرایندها، به عنوان متغیری که در کیفیت زناشویی نقش اصلی دارد، ممکن است عملکرد رخدادهای تنشزایی باشد که زوجین با آن روبرو میشوند. به طور کلی ازدواج به سطح بالایی از تطابق یا مدارا نیاز دارد. زوجین باید علیرغم هر گونه انتظاری که از گذشته با خود حمل کردهاند با تفاوتهای فردی یکدیگر خو گرفته و محدودیتهای یکدیگر را بپذیرند. افرادی که در خانواده اصلیشان مورد آسیب یا بدرفتاری قرار گرفتهاند، در زندگی زناشویی خود به الگوهای مخرب رفتاری روی میآورند. چنانچه میزان تطابق زوجین به میزان کافی نباشد، هیچ یک از زوجین دربیان احساسات خود احساس امنیت نکرده و اعتمادی در بین نخواهد ماند(برادبوری، فینچام و بیچ،2000).
2-1-7-2. دیدگاه بیورز
مدل بیورز (1997) دارای دومحور است: یکی مربوط به کیفیت سبک تعامل زوجین که تحت عنوان گرایش به مرکز ، و گریز از مرکز طبقه بندی میشود و دیگری پیوستار گرمسیری (انعطاف و انطباق) نامیده میشود که ساختار، اطلاعات موجود و انعطاف پذیری انطباقی رابطه زناشویی را در بر میگیرد و مربوط به میزان کارآیی رابطه زناشویی است. و بر همین اساس روابط زناشویی به پنج دسته تقسیم میشوند:
1. روابط زناشویی با عملکرد شدیداً مختل،
2. روابط زناشویی مرزی،
3. روابط زناشویی متوسط،
4. روابط زناشویی با کفایت یا مناسب
5. روابط زناشویی با عملکرد بهینه.
زوحین دارای سبک گرایش به مرکز افرادی هستند که رضایت از رابطهشان را به صورت آمدن به درون رابطه میبینند. آنها تمایل دارند بچههایی را پرورش دهند که خانواده از آنها سفت و سخت مراقبت میکند به طوری که مستعد رفتار ضد اجتماعی، غیر مسئولانه و خود محورانه هستند و انواع خاص نشانههای مرضی را در نوجوانی نشان میدهند.
زوجین دارای سبک گریز از مرکز، تمایل به بیرون راندن اعضا و دیدن رضایت از رابطهشان به صورت بیرون آمدن از رابطه زناشویی میباشد. احتمال دارد آنها بچههایی را تربیت کنند که از نظر اجتماعی منزوی، درهم ریخته یا کناره گیر باشند (برنشتاین و برنشتاین،1380).
2-1-7-3. دیدگاه السون