گذشته از انعکاس این تجربیات انسانی، درمانگران وجودی نگرش‌های خردمندانه‌ای درباره درمان دارند که در ضمن تلاش‌های مکرر به منظور کمک به انسان‌ها، باعث آشفته شدن‌شان نگردد. در واقع بسیاری از درمانگران بدون در نظر گرفتن چنین رویکردی، از روان‌درمانی وجودی استفاده می‌کنند (همان).
درمان وجودیرا می توان به بهترین وجه به صورت رویکرد فلسفی توصیف کرد که بر کاربست درمانی مشاور تاثیر می‌گذارد (والش و مک الوین، 2002، نقل از کوری، 1390).
اسمیت (1988) می‌نویسد که مشاوره وجودی برای مداوا کردن افراد به صورت مدل پزشکی ترتیب نیافته است، بلکه درمانجویان به صورت بیمار زندگی در نظر گرفته می شوند که قادر نیستند زندگی ثمر بخشی را اداره کنند. آنها برای کاوش کردن در این حوزه و انتخاب کردن بهترین مسیر برای طی کردن، به کمک نیاز دارند طوری که بتوانند سرانجام راه خود را پیدا کنند.
دیدگاه اگزیستانسیالیست بر تعارض حاصل رویارویی فرد با مسلمات هستی تاکید دارد. منظور از مسلمات هستی دلواپسی های غایی مسلم است، ویژگی های درونی قطعی و مسلمی که بخش گریزپذیری از هستی انسان در جهان آفرینش اند (یالوم،1390).
مرگ به عنوان یکی از مهمترین مسلمات هستی موضوع مورد بررسی در رویکرد روان درمانی وجودی است.
اضطراب وجودی یکی از مفاهیم اصلی در این رویکرد می باشد و اولین منبع اضطراب از آگاهی زیاد ما در این باره که در زمان نامعلومی باید بمیریم ناشی می شود: هستی مستلزم نیستی است. امکان دارد که فرهنگ ما، از جمله روان شناسی، مرگ را انکار کند، ولی این واقعیت که کل وجود ما به نیستی خواهد انجامید می تواند ما را تکان دهد. از این امر نیز آگاهیم که افراد بسیار عزیز ما هر لحظه ممکن است بمیرند، و نه تنها به وجود خود، بلکه به بخشی از وجود ما که عمیقا با آنها پیوند خورده است، خاتمه دهند (پروچاسکا و نورکراس،1391).
مرگ واضح ترین و قابل درک ترین دلواپسی غایی ست. اکنون وجود داریم، ولی روزی می رسد که دیگر نیستیم. مرگ خواهد آمد و گریزی از آن نیست. حقیقت هولناکی است و ما با وحشت مرگ به آن پاسخ می دهیم. به قول اسپینوزا “همه چیز در تقلای بقا و زنده ماندن است.” و تعارض اگزیستانسیال اصلی تنشی است که میان آگاهی از اجتناب ناپذیری مرگ و آرزوی ادامه زندگی وجود دارد (یالوم، 1390).
وجود نگرها مرگ را به صورت منفی در نظر نمی‌گیرند بلکه معتقدند که آگاهی از مرگ به عنوان شرایط اساسی انسان، به زندگی معنی می دهد. ویژگی بارز انسان توانایی درک کردن واقعیت آینده و اجتناب ناپذیر بودن مرگ است. اگر بخواهیم به صورت معنی دار به زندگی فکر کنیم باید به مرگ بیاندیشیم. به نظر فرانکل، مرگ را نباید تهدید دانست، بلکه مرگ ما را با انگیزه می کند تا بصورت کامل زندگی کرده و از هر فرصتی برای انجام دادن کاری معنی دار استفاده کنیم (گولد، 1993، نقل از کری، 2005). اگر از خود در برابر واقعیت مرگ دفاع کنیم، زندگی کسل کننده و بی معنی می شود. اما اگر تشخیص دهیم که فانی هستیم، می دانیم که برای کامل کردن طرحهای خود زندگی ابدی نداریم و هر لحظه موجود، حیاتی است. آگاهی ما از مرگ منبع علاقه به زندگی و خلاقیت است. مرگ و زندگی به هم وابسته اند و با اینکه مرگ جسمی ما را نابود می کند اما فکر ما را مصون نگه می دارد (یالوم، 1980، 2003، نقل از کری، 2005).
منابع متعدد اضطراب وجودی از ویژگی برجسته وضعیت انسان خبر می دهند: متناهی بودن مرگ بیانگر آن است که زمان محدودی داریم؛ تصادفات، نشان می دهند که قدرت محدودی داریم؛ نگرانی از تصمیم گیری ها، ناکافی بودن آگاهی ما را می رساند؛ تهدید به بی معنایی، از محدودیت ارزش های ما حکایت دارد؛ انزوا، حکایت از آن دارد که همدلی ما محدود است؛ و طرد، حاکی است که کنترل بر دیگران داریم. این پیشامد های زندگی، قلمرو نیستی نیز نامیده شده اند. این مقرری های وجودی الزام آور هستند – باید بمیریم، باید عمل کنیم – و از این رو هستی را نفی می کنند، که بنا بر تعریف، بی انتها و در حیطه احتمال است. نیستی زمینه ای است که شکل هستی در برابر آن آفریده شده است. مرگ زمینه ای است که بر شکل زندگی تاکید می کند. شانس زمینه ای است که محدودیت های انتخاب ما را تعیین می کند. بی معنایی زمینه ای است که معنی را می توان در برابر آن درک کرد. انزوا زمینه ای است که صمیمیت از آن پدیدار می شود. شکل هستی ما هشیار، انتخاب شده، و آزاد است، در حالی که قلمرو نیستی بی فروغ، بسته و اجتناب ناپذیر است. ما در زندگی روزمره، هستی را به صورت “فاعل بودن” خود تجربه می کنیم، که به موجب آن فاعل یا عامل فعال در هدایت کردن زندگی خویش هستیم؛ نیستی به صورت “مفعول بودن” ما تجربه می شود، که به موجب آن مفعول هایی هستیم که به وسیله نیروهایی غیر از اراده خود، تعیین شده ایم. (پروچاسکا و نورکراس، 1391).
هستی اصیل تا حدی زنده می ماند که نیستی را در خود جذب کند و چنانچه سعی کند با اجتناب کردن از نیستی خود را تایید کند، نابود خواهد شد. خود ما به عنوان فاعلی هوشیار، انتخاب کننده، و گشوده، فقط از طریق مواجه شدن با اضطراب وجودی و جان به در بردن از آن می تواند باشد.اجتناب کردن از اضطراب وجودی به معنی اجتناب ورزیدن از نیستی در شکل های مختلف آن است. برای مثال، اجتناب کردن از انتخاب و اضطراب آن، به معنی آن است که نتوانسته ایم فاعل انتخاب کننده باشیم. شخصیت اصیل می داند که وجود، جریان مداوم ناشی از نیستی به هستی و بار دیگر برگشتن به نیستی است. ما می توانیم این را به وضوح در روند ک
لی وجودمان ببینیم، به این صورت که از تاریکی هرگز نبودن آمده ایم، در روشنایی هشیاری زندگی می کنیم، و بعد به تاریکی مرگ بر می گردیم. چرخه زندگی روزمره ما نیز همین طور است، به طوری که وجود فعلی ما از دیروز پدیدار می شود که دیگر در هستی زمان حال وجود ندارد و به نیستی ناهشیار فردا انداخته می شود. به همین دلیل است که گفته می شود هستی اصیل فقط در زمان حال یافت می شود (همان).
مرگ و میرندگی، افق تمامی مباحث مربوط به سالخوردگی، تغییرات جسمانی، مراحل زندگی و سایر نشانگرهای مهم شان مانند سالگردها، عزیمت فرزندان از خانه به دانشگاه، پدیده ی آشیانه‌ی خالی، بازنشستگی و تولد نوه ها را شکل می دهد. دور هم جمع شدن دوباره ی شاگردان یک کلاس، خود می تواند آغازگری نیرومند باشد. پیش می آید که بیمار یک روز بحث صفحات حوادث، بیرحمی ها و آگهی های ترحیم روزنامه ها را پیش بکشد. و بالاخره اینکه در هر کابوسی، بی تردید ردپایی از مرگ هست (یالوم، 1391). دلایل متعددی برای رویارویی با مرگ در مسیر درمان وجود دارد. نخست، به خاطر بسپارید که درمان عبارت است از کاوشی ژرف و گسترده در مسیر و معنای زندگی؛ با پذیرش اینکه مرگ در کانون هستی ما واقع شده و نیز پذیرش پیوستگی مرگ و زندگی، چگونه می توانیم نا دیده اش بگیریم؟ از همان آغاز که انسان به نوشتن افکارش روی آورد، دریافته بود که همه چیز رو به زوال است و ما از این زوال در هراسیم و باید راهی بیابیم که به رغم ترس از زوال زندگی کنیم. روان درمانگران نمی توانند متفکران بزرگی را نادیده بگیرند که گفته اند برای خوب زندگی کردن، باید خوب مردن را آموخت (همان).
یالوم (1980)، با استناد به چهار فرضیه به نقش مرگ در ناهنجاری های روانی و روان درمانی می پردازد:
ترس از مرگ نقش عمده ای در تجربه ی درونی انسان دارد؛ ذهن را به طرز بی بدیلی تسخیر می کند و حضوری تیره و آشفته در حاشیه خودآگاهی دارد.
کودک در سنین پایین دلمشغولی فراگیری با مرگ دارد و وظیفه‌ی اصلی‌اش کنار آمدن با وحشت نابودی است.
انسان برای روبه رو شدن با این ترس ها دفاع هایی در برابر مرگ آگاهی بر می‌انگیزید، دفاع هایی مبتنی بر انکار که ساختار شخصیت را شکل می دهد و اگر این ساختار ناساز باشد، منجر به سندرم بالینی می شود. به عبارت دیگر، ناهنجاری روانی حاصل شیوه های غیر موثر برای چیرگی بر مرگ است.
و بالاخره، بر پایه مرگ آگاهی می توان رویکردی موثر و نیرومند در روان درمانی بنا نهاد.
رویکرد درمانی مبتنی بر مرگ آگاهی در درمان وجودی:
واقعیت مرگ به دو طریق کاملا متفاوت در کار روان درمانی دخیل است: اول، مرگ آگاهی خود به مثابه یک “موقعیت مرزی” عمل می کند و دگرگونی بنیادینی در چشم انداز زندگی به وجود می آورد؛ دیگر اینکه مرگ سرچشمه‌ی اصلی اضطراب است (یالوم،1390).
الف) مرگ به مثابه موقعیت مرزی
موقعیت مرزی عبارت است از رویداد یا تجربه‌ای ناگهانی که فرد را به رویارویی با موقعیت اگزیستانسیال خود در جهان سوق می دهد. رویارویی با مرگ خویش، موقعیت مرزی بی نظیری است و این قدرت را دارد که دگرگونی عظیمی در شیوه‌ی زندگی فرد در دنیا پدید آورد. مرگ مانند واسطه ای عمل می کند و انسان را از یک مرتبه ی هستی به مرتبه والاتری می برد: از مرتبه ی شگفتی در شیوه ی وجود چیزها به شگفتی در وجود چیزها. مرگ آگاهی فرد را از مشغولیت های فکری پیش پا افتاده دور می کند و به زندگی ژرفا، رنگ و بو و چشم اندازی کاملا متفاوت می بخشد ( همان).
مرگ به انسان یادآوری می کند که هستی را نمی توان به تعویق انداخت. و اینکه هنوز زمان برای زندگی کردن باقی است. اگر بخت آن قدر با کسی یار باشد که با مرگ خود رو در رو شود و زندگی را به صورت “امکان ممکن” (کر کگور) تجربه کند و مرگ را “ناممکن شدن هر امکان دیگر” (هایدگر) بداند، در آن صورت متوجه می شود که تا زمانی که زنده است، هنوز امکان برایش وجود دارد و می تواند زندگی اش را تغییر دهد (همان).
با یادآوری مرگ، فرد به مرتبه‌ی قدردانی و امتنان از موهبت های بی شمار هستی گام می گذارد. منظور رواقیون هم از عبارت “اگر می خواهید چگونه زیستن را بیاموزید، درباره‌ی مرگ بیندیشید” همین بوده است. پس این دستور، فراخوانی بیمارگونه برای توجه به مرگ نیست، بلکه مقصود این است که با اصرار به تمرکز بر این زمینه، هستی آگاهانه می شود و زندگی با شکوه تر. به قول سانتایانا (1952-1863) :”پس زمینه‌ی سیاه و تیره‌ی مرگ، رنگ های لطیف زندگی را با همه‌ی خلوصشان آشکار می کند و به چشم می آورد”(همان).