سیاستگذاری فرهنگی، سیاستگذاری فرهنگی

در سنت کلاسیک مطالعات فرهنگی یعنی مطالعاتی که در مرکز بیرمنگام سازماندهی میشد از دهه 50 تا دهه 80 با مفهومی به نام سیاست فرهنگی سروکار داریم که پارادایم گرامشی، جفرسون و استوارت هال را برای مطالعات خود به کار گرفتند. در زمان شکلگیری پارادایم فرهنگگرایی و ساختگرایی رویکرد غالب معطوف به سیاست فرهنگی و نه سیاستگذاری فرهنگی بود. دلیل این امر آن است که رسالت مطالعات فرهنگی در مراحل اولیه، رسالت رهاییبخشی و به تبع آن هدف محققان مطالعات فرهنگی به مثابه روشنفکران ارگانیک تولید آگاهی برای طبقات و قشرهای اجتماعی تحت سلطه مانند سیاهان، زنان، مهاجران و غیره بود. این گروه، اهداف غایی مطالعات فرهنگی را تئوریزه کردن کنشهای سیاسی و اجتماعی برای گروه های تحت سلطه و تولید دانشی در خدمت جنبشهای اجتماعی نوین میدانستند. هرچند که این ادعا همواره با پرسش مواجه شده است(فاضلی، 1389).
سیاست فرهنگی به طور جزئیتر و مشخصتر با مسئلۀ قدرت نامیدن، قدرت بازنمودن و نمایاندن فهم عامه، قدرت بازنمایی چیزهای رسمی و بازنمایی جهان اجتماعی مشروع سروکار دارد. در این معنا و باتوجه به این مسائل باید به بحث فوکو توجه کنیم آنجایی که میگوید متخصصان و دانشگاهیان به دلیل برخورداری از توانایی ارائه تعریفی مشروع از جهان، دارای قدرت محسوب میشوند. چرا که با این کار فهم ما را از عالم شکل میدهند. سیاستمداران و هنرمندان نیز از این قاعده مستثنا نیستند. عملاً دایره بازنمایی را اینها تعریف میکنند و بسته به جوامع مختلف شعاع این دایره تغییر میکند(همان منبع).
به عقیده بارکر(1387: 736-732) دو مفهوم از مفاهیم گرامشی در حوزه سیاست فرهنگی اهمیت اساسی دارد:
هژمونی
روشنفکر سنتی؛ اینکه چه کسانی در راس قدرتاند و چه کسانی درمقابل قدرت، هردو کنشگران و مخاطب خود را دارند.
در فصل بعدی زمانی که درمورد چهرههای تاثیرگذار بر اندیشههای بنت صحبت میکنیم به طورمفصل پیرامون میزان و نحوه تاثیرگذاری این دو مفهوم بر سیاست فرهنگی در مطالعات فرهنگی بحث خواهد شد، بنابراین توضیح بیشتر را به فصل آتی موکول میکنیم.
نکته بعدی به پرسشهایی مرتبط است که در قلمرو سیاستهای فرهنگی میگنجد. درواقع در تدوین سیاست فرهنگی پاسخ به سوالات زیر دنبال میشود (گوردن و ویدن، 1995: 4). از آن میان میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
فرهنگ چه کسی باید فرهنگ رسمی و کدام فرهنگ غیررسمی باشد؟
چه فرهنگی سزاوار نمایش است و کدام فرهنگ را باید پنهان کرد؟
تاریخ چه کسی را باید به خاطر سپرد و تاریخ چه کسی را از یاد برد؟
چه تصاویری از زندگی اجتماعی را باید مطرح کرد و کدام تصاویر را به حاشیه راند؟
چه صداهایی باید شنیده شوند و کدام صداها را خاموش کرد؟
چه کسی نماینده ‌کیست و مبنای این نمایندگی چیست؟
جایگاه قدرت در مطالعات سیاست فرهنگی
یکی از مفاهیم بسیار مهم در مطالعه سیاست فرهنگی بررسی رابطه فرهنگ با قدرت است. یک ادعای بزرگ مطالعات فرهنگی این است که هر چیزی در زندگی فرهنگی و اجتماعی اساسا در ارتباط با قدرت عمل میکند. چرا که قدرت در موقعیتی مرکزی در سیاست فرهنگی جای گرفته است به گونهای که تمامی رویههای دلالتگر و دارای معنا با روابط قدرت درگیر هستند. روابط قدرت به عنوان بخش ذاتی و لاینفک یک رویه معنابخش ویژه ممکن است در وضعیت تعادل قرار داشته باشد، اما غالب اوقات در روابط سلطه و اطاعت درگیر میشود. منظور این است که ما در عینحال هم سوژههایی فعال هستیم، تحت سلطه و کنترل تعاریف دیگران نیز هستیم. به عنوان مثال گفتمانهای نژادپرستانه قدرت تعریف افراد سیاه را به سفیدپوستان میدهند. سفیدپوستان و موسسات و نهادهای مرتبط به آنها نیز این تعریف را به شیوههائی انجام میدهند که ارزش سیاهان و کارهای آنها را انکار میکند. قدرت برخی افراد و موسسات، گروهها را قادر میسازد تا امکانات و توانمندیهای خاص خودشان را تشخیص دهند امکاناتی که به طرد و نفی دیگران می-انجامد. در عرصه رویههای فرهنگی این امکانات موارد زیر را شامل میشود(همان: 13و11):
ابزارها و توانائیهای بازنمائی خود و علایق خود
ابزارها و توانائیهای چاپ، نمایش و توزیع آثار یک فرد
ابزارها و توانائیهای برای تعریف یک نفر به عنوان مثال توانائی و ابزار لازم برای اینکه بتوان فردی سیاه پوست، زن یا متعلق به طبقه کارگر بود.
ابزارها و توانائیهای تعریف معانی و شکل دادن ارزشهای اجتماعی

نوشته ای دیگر :
تعهد سازمانی، ابعاد تعهد سازمانی