سیاست و سیاستگذاری، سیاست و سیاستگذاری

با توجه به گستردگی بحث و لزوم دقت و موشکافی در محرک و سبب اصلی نگارش این پایان نامه برآن شدم تا بخش کوچکی از پژوهشهای انجام شده در حوزه مطالعات فرهنگی در ایران از ابتدای تاسیس رشتهای به نام مطالعاتفرهنگی در کشور را برای بررسی انتخاب نمایم. لازم به ذکر است که این رشته تنها در مقطع کارشناسی ارشد راهاندازی شده و بدین لحاظ پایان نامههای نگارش یافته توسط دانشجویان این مقطع مواد مناسبی برای ارزیابی مطالعات فرهنگی در نظام دانشگاهی ما فراهم خواهد کرد.
از این منظر پژوهش پیش رو مطالعهای اکتشافی خواهد بود تا از خلال آن وضعیت مطالعات فرهنگی در دانشگاههای مجری این رشته بررسی و موضوعات مورد توجه در سه دانشگاه علامه طباطبایی، تهران و علم و فرهنگ استخراج شود.
بیان مسئله
یکی از پرسشهای مهمی که پاسخ بدان نگارنده را به انتخاب موضوع فوق برای نگارش پایان نامه برانگیخته است همانی است که به ویژه در دو دهه اخیر توجه بسیاری از طرفداران، صاحب نظران و البته منتقدان حوزه مطالعات فرهنگی را به خود جلب نموده است. مشابه این پرسش را استوارت هال (2003، :23-19) در مقاله “مطالعات فرهنگی و میراث نظری آن” با عنوان سوال از موضع و فایده مطالعات بازنمایی مطرح میکند. مسئله اصلی از این دیدگاه این است که مطالعات فرهنگی باید از جایگاه یک گفتمان روشنفکرانه که خود را در حصار متون گرفتار نموده فراتر رود. چرا که اگر نتواند به ایجاد دگرگونی و وادارکردن کسی به انجام کاری بینجامد به تعبیری که هال به کار میبرد نظریه بازی آن عملا مفید به فایده نخواهد بود. درواقع متنمندی افراطی مطالعات فرهنگی و دلمشغولیهای سیاسیاش این گونه وانمود می کند که که قدرت و سیاست صرفا اموری مربوط به زبان و متن است. این در حالی است که مسائل قدرت و امر سیاسی، همواره مسائلی گفتمانیاند.
متاسفانه مطالعات فرهنگی در ایران نیز از ابتدا تا دوره حاضر از این مشخصه مستثنا نبوده و متنمحوری افراطی آن را در عمل فاقد تاثیرگذاری بر دگرگونیهای اجتماعی در جامعه ایرانی نموده است. در ادامه و در بخش تحلیل پایاننامهها مستندات لازم برای تایید این ادعا ارائه خواهد شد.
با این وجود نمیتوان کمکهای فکری مهم مطالعات فرهنگی به درک ما از فرهنگ، قدرت و سیاست را نادیده گرفت هرچند همچنان باید پذیرفت که سیاستهای فرهنگی مطالعات فرهنگی به عنوان اشکالی از مداخله تاثیر زیادی نداشته است. البته واکنش منفی و مقاومتهای مستمر در سطح کلان نسبت به علوم انسانی در وهله نخست و بین رشتهایهایی همچون مطالعات زنان و مطالعات فرهنگی در بسیاری موارد ذهن نگارنده را به این سمت معطوف میسازد که قطعا احساس بیمی وجود دارد که متعاقب آن مقاومتهایی شکل میگیرد این احساس خطر نیز میتواند دال بر تاثیرگذاری هرچند غیرمستقیم مطالعات فرهنگی بر تغییرات و دگرگونیهای سیاسی و اجتماعی در جامعه ایرانی میباشد.
انتقادات نسبت به ناتوانی مطالعات فرهنگی در درگیری با سیاست فرهنگی از دهه 1990 میلادی به بعد در غرب و در طول سالهای اخیر در ایران( به عنوان نمونه مورد مطالعه محقق) به طرح پیشنهادات متعددی نیز انجامیده است. خواسته مک کیگان و کلنر(1997) مبنی بر درگیری کامل با اقتصاد سیاسی فرهنگ یعنی پرسشهایی از مالکیت، نهادها، کنترل و قدرت در برهه تولید محصولات فرهنگی دقیقا دراینجا قابل طرح و امعان نظر میباشد(بارکر،1387: 756).
به عقیده این گروه از محققان با رهاشدن از عینیتگرایی متنی می توان به کمکهای فکری مهمی که مطالعات فرهنگی به درک ما از فرهنگ، قدرت و سیاست کرده است میتوان اندیشید. مسئله اساسی در مطالعه جریان و وضعیت مطالعات انجام شده در این حوزه این است که سیاستهای فرهنگیِ مطالعات فرهنگی به عنوان اشکالی از مداخله بایستی بتواند خود را به مهارتهایی تجهیز نماید که تاثیر سازندهای در امر سیاستگذاری فرهنگی در جوامع داشته باشند به گونهای که ضمن حفظ فاصله خود با سیاستگذاران و تکنوکراتها قادر به گفتگو و تعامل با آنها بوده تا از خلال این سیاست رفت و برگشتی بتواند در تغییر شرایط موجود موثر واقع شود.
ضرورت تحقیق
فرهنگ موضوعی بسیار پیچیده و کلان است و با تمام اجزای جامعه و حتی در سطوح وسیعتر جامعه جهانی به طور مستقیم و غیرمستقیم در ارتباط است. اهمیت انکار ناپذیر و حیاتی مقوله فرهنگ و ابزارها و کالاهای فرهنگی در شرایط کنونی جامعه انسانی در وهله نخست و جامعه ایران در وهله بعد
اقتضا میکند که این مقوله بیش از این مورد توجه قرار گیرد و به تبع سیاستگذاری پیرامون آن نیز باید با عنایت به حساسیتهای ویژه موضوع مورد نظر صورت گیرد.
با این وجود نه تنها در زمینه رویکرد مطالعات فرهنگی به سیاست و سیاستگذاری فرهنگی منابع فارسی چندانی در اختیار نداریم بلکه بطور کلی بحث سیاستگذاری فرهنگی در ایران چندان به مثابه یک موضوع دانشگاهی مورد توجه نبوده و دانش چندانی در این زمینه تولید نشده است.
این درحالی است که علیرغم سابقه نسبتا قابل توجه سیاست فرهنگی در ایران، اشکال حداکثری مداخله دولت در این امر از زمان شکلگیری دولت-ملت مدرن تا به امروز، کمتر برای توسعه دانش شناخت و تحلیل سیاست فرهنگی، تلاش شده است. همچنین موضوع سیاست فرهنگی کمتر به نحو نظاممند توجه روشنفکران عمومی و مستقل را به خود جلب نموده است. حاصل این امر، یعنی بی میلی دولت و روشنفکران به شناخت سیاست فرهنگی در ایران، فقر دانش نظری و البته تجربی در حیطه مذکور است. این فقر و محدودی
ت منابع، زمانی که پای سیاست فرهنگی از منظر مطالعات فرهنگی به میان کشیده می شود، با توجه به نوپا بودن حوزه مذکور بسیار بیشتر احساس میشود.
از سوی دیگر ما شاهد تفوق امر فرهنگی بر امر اجتماعی در جهان معاصر هستیم جهانی که در آن قدرت در تمامی لایه های زندگی اعضای جامعه رسوخ کرده است و بیش از همه از طریق مکانیسمهای فرهنگی اهداف خود را پیش میبرد و به ابزاری برای پیشبرد اهداف سلطه جویانه دولتها و گروههای فرادست مبدل گشته است. در این میان مطالعات فرهنگی که رسالت بزرگ خود را رهاسازی و حرکت به سمت تغییر برای تحقق شرایط عادلانهتری از زندگی میداند به تبع بایستی در سیاستها و اصولش بازاندیشی جدی نموده و با برقراری ارتباط با حوزه تصمیمگیری و حتی اجرایی، راه را برای رسیدن به آرمانها و مدعیاتش هموار کند.
علاوه براین شرایط سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و حتی اقتصادی جامعه ایرانی به ویژه در سالهای اخیر و با عنایت دوچندان به وقایع و رخدادهای پیش و پس از 22 خرداد 1388که جامعه ایرانی را وارد عرصه نوینی کرد(چیزی که نطفه اولیهاش ماهها و شاید سالها پیش منعقد شده بود) بیش از بیش ضرورت توجه به مسائل فرهنگی و ارتباط ناگزیر آن با شرایط و امور سیاسی در جامعه دانشگاهی و حوزه مطالعات فرهنگی در ایران را هویدا میسازد.
ناکارآمدی علوم اجتماعی پس از گذشت چندین دهه موضوع مقالات، کتابها و به ویژه مصاحبههای متعددی بوده است. به گونهای که تعطیلی و تغییر بنیادین در این حوزه از دانش در دستور کار نهادها و سازمانهای سیاستگذار در این حوزه قرار گرفته است. وضعیت میان رشتهایهایی همچون مطالعات فرهنگی پس از گذشت حدود یک دهه از نهادینه شدن آن در ایران بسیار وخیم تر به نظر میرسد. بحث بر سر سودمندی دستاوردها و نتایج حاصل از پژوهشهای اجتماعی به ویژه از منظر تاثیرات عملی بر روند زندگی مردم و رویکردهای معطوف به حل مسئله در سالهای اخیر همواره مطرح بوده است. لزوم بازنگری در جهتهای مطالعاتی و رویکردهای پژوهشی خود و نزدیک ساختن آنها با روند عملی سیاستگذاری در جامعه یکی از مواردی است که میتواند برای برونرفت از تنگناهای موجود محل بحث قرار گیرد. ضرورت بازاندیشی در شکل و نوع رابطه علوم اجتماعی با نهاد دولت و تلاش در جهت ترتیب دادن گفتگوهایی راهگشا قطعا در تغییر سیاستهای موجود و تلخیها و ترشروییهای مکرر نسبت به این حوزه تاثیرگذار خواهد بود.
با این تفاسیر این پایان نامه نقطه آغازی خواهد بود برای ورود جدیتر به مباحث سیاستگذاری فرهنگی از سوی عالمان مطالعات فرهنگی در ایران و تلاش برای رهاشدن از مطالعات تکراری و تقلیدگونهای که با اتخاذ رویکردی متن محور و در موارد معدودی مطالعات میدانی و اتنوگرافیهای بیشتر مردمنگارانه صورت گرفتهاند.
از آنجایی که بخش اعظم مطالعات فرهنگی ایرانی را پایاننامههای دانشجویی تشکیل میدهد و سهم مقالات و کتاب های منتشرشده در این میان به مراتب کمتر می باشد برآن شدیم تا در نقد و بررسی مطالعات فرهنگی ایرانی بر این بخش متمرکز شویم.
اهداف تحقیق