مدل پنج عاملی شخصیت، یادگیری

مکتب پالو التو با این نظر که هر موقعیت روانشناختی به منزله ک نظام بین – شخصی تعادل پایدار یا ناپایدار، باز یا بسته، شمرده می شود، با الهام از مفاهیم منطقی مربوط به نظریه سیستم ها و علاقمندی به بررسی خانواده های روان گسیختگان و موقعیتهای بازداری نورزی بخصوص از نوع هراس، از نمونه های بارز این جریان است.
دسته دیگری از پژوهندگان که موضع ضد روانپزشکی دارند و نسبت به درمانهای سنتی معترضند و نیز عموماً با روان تحلیلگری مخالفت می ورزند (مانند لنگ یا ایسترسن) بر پدیدایی خانوادگی اختلالات روانی که معمولاً بر چسب “شخصی” بر آنها زده می شود تاکید دارند.
و بالاخره در دسته سوم که روان تحلیل گرانی هستند که مجذوب روان درمانگری خانوادگی شده اند (مانند ریشتر، لومر و غیره) و یا به به توسعه های روان تحلیلگری گرایش دارند و یا روانپزشکان کودکند (مانند آنتونی، کوپرنیک و غیره). میل عمومی تدارک یک نظریه “شخصیت خانوادگی” وجود دارد، تا چارچوب و تعین کننده عمده و مداوم آنچیزی را بدست دهد که معمولا تحت عنوان شخصیت کودک از آن یاد می کنند. برای این گروه مراحل تحول، ساختهای متقابلی هستند که دارای ماهیتی بین – شخصیتی اند.
الگوی روان تحلیل گری به منزله کوشش در راه فهم شخصیت کودک در قالب یک “تاریخچه شخصی که فرد آن را شخصاً بدست آورده و سازماندهی کرده است”.
درک روان تحلیلگری از ساخت شخصیت، در ارتباط با مراحل تحول، دارای سه بُعد ژنتیک است:
اول آنکه صحبت از پدیدآیی تشکیل و درهم تنیدگی کشاننده های جزیی است که برای ایجاد “موضوع” یا عشق در قالب شیء یعنی تجسد عشق، و اشکال عالی ادیپی آن، و نیز دست یافتن به ارتباط بین “لیبیدوی موضوعی” و “لیبیدوی خود دوستدارانه” خود را سازماندهی می کنند.
دوم آنکه صحبت از پدیدآیی گستره ا جغرافیای مکانهای درونی سازمان روانی است. در اینجا دو بُعد متوالی نظر فروید ،بنیانگذار مکتب کنونی، را به خود جلب کرده اند: یکی از این دو بُعد که جنبه عمقی دارد مربوط به سطوح و نحوه های کم و بیش همزمان طرز کار (ناهوشیار، نیمه هوشیار، و هوشیار) است. بُعد دیگر که جنبه گسترشی (توسعه) دارد مبیّن بن، من و فرامن است.
سوم آنکه سخن از پدیدآیی اقتصاد (یا نیروی) روانی است، که بدون تصور رابطه دقیق با سازمان یافتگی حیطه های که توزیع انرژی را بر عهده دارند قابل درک نیست.
و خلاصه آنکه از بین سه الگویی که می توان در نظریه تغییر از دید فروید برجسته ساخت -یعنی؛ الگوی پویشی یا لیبیدویی، الگوی اقتصادی و الگوی ساختاری- این الگوی آخری است که در اینجا مورد توجه قرار دارد: یعنی آنکه شخصیت یک ساخت است و این ساخت بر اثر “نورز کودکی” سازماندهی شده است. مسئله پیوستگی یا مداومت در تشکیل شخصیت همان تاریخ و سرنوشت “نورز کودکی” است که فرد آنرا بصورت نمایشی تجربه کرده است، و مراتب و مراحل آن (که با بازسازماندهی تنشی و تعارضی مشخص شده اند) در حکم حالات متوالی همین روان آزردگی سازمان دهنده در خلال کاربرد منسجمی است که در تکرار دفاعها بوجود می آورد و نیز استحاله هایی که به تبعیت از پیچیدگی فزاینده مسائلی که باید حل کنند و وسائلی که در اختیار دارند، در آنها ایجاد نماید.
گستره “روان پدیدآیی” بر نوعی “دو شکل انگاری” روانی متکی است که در آن “بازی مجدد” سازمان دهنده های متوالی شخصیت (من جمله “عقده ادیپ که دوبار در مراحل تحول فرد نقش خود در حداکثر توان ایفا می کند؛ یکی در مرحله اول تناسلی یعنی بین دو تا پنج سالگی و دیگری به هنگام بلوغ) شرط تهیه منی است که ادامه می یابد و نوسازی می شود و بصورت یک نظام تنظیم کننده و مستحکم در می آید، استوار است. از سوی دیگر به توصیف مراحلی می پردازد که دارای توالی نسبتاً ثابتی هستند و در هر یک از آنها غلبه مکانیزمی مشهود است؛ دهانی، مقعدی، احلیلی، ادیپ نخستین، نهفتگی و بلوغ که بیداری بلوغی مراحل قبلی و شکل گیری ادیپ نخستین است.
الگوهایی که در آنها شخصیت کودک از تعادل های پی در پی یک فرایند سازشی مداوم از نوع زیست شناختی نشأت می گیرد.
این دیدگاه نقطه کنونی جریان مهمی است که در قلمرو روانشناسی تحت تأثیر تحولی نگری زیست شناختی، از تکاملی نگری داروین سرچشمه گرفته و با گذار از اسپنسر و بالدوین درچارچوب یک پویایی سازشی مداوم، تحول انسانی را رجحان بخشیده و سعی کرده است به عواملی پایدار یا گرایشهایی طولی که نمود آنها با توجه به “نموّ یافتگی” و تعامل با محیط، نحوه و شکل رفتار را تعیین می کنند، دست یابد.
پیاژه ،سردمدار این جریان، به ارائه تفسیری روشن و منظم ،ولی درعین حال بسیار پیچیده، هم درباره حرکت کلّی تحول در رابطه با محیط هم درباره مراتب یا مراحلی که با این تحول همراهند می پردازد و بدین ترتیب “پدیدآیی و ساختها” را به کدیگر می پیوندد. وی بر اساس لوازم و مصالحی عینی و محسوس در تمام طول دوره تحول اثرات عمل متقابل درون سازی و برون سازی را در رفتار مورد مشاهده مورد بررسی قرار می دهد.
در نظریه مراحل تحول پیاژه، کودک پس از طی شدن شش مرحله حسی-حرکتی، در دو سالگی به ظرفیت تجسم درونی شده و بعداً گذار به ک فکر اجتماعی شده و عملیات عقلی پیچیده که در نهایت به سطحی صوری می رسند نایل می گردد، و همه این تحولات تابع قدرت فزاینده “میان واگرایی” نسبت به ادراک فوری و درونی ساختن (تحت شکل طرح عمل) رفتارهای حسی-حرکتی است. رفتارهایی که در حدّ کلّی، از راه پافشاری کم و بیش طولانی راه حلهای غلبه افته ای که توسط کودک سازماندهی ش
ده اند، معرّف گستره یک مقیاس بسیار همآویخته و منسجم مراحل شخصیت اند که از زاویه نحوه بیان شناختی نگریسته شده اند.
و بالاخره، با توجه به اینکه در پژوهش حاضر به عنوان یکی از متغیرهای پژوهشی، بر نظریه صفات و بویژه مدل پنج عاملی شخصیت تأکید شده است، در اینجا اختصاصاً دیدگاه صفات شخصیت، رویکردهای تحلیل عوامل و نظریه پردازی روانشناسانی مانند آیزنگ، مک گری، کوستا و دیگران نیز مورد بررسی قرار می گیرد.
2-1-2-4-1: دیدگاه صفات
این عقیده که شخصیت و رفتار انسان نتیجه مجموعه ای از صفات مختلف می باشد، به دوران حکیم یونانی بقراط (حدود460 تا 337 قبل از میلاد) بر می گیرد (شولتز1381). اما در زمان معاصر دو گروه برای آن اهمیت قایل شده و آنرا توسعه داده اند؛ یک گروه آنهایی که با روش و بینش بالینی به نظریه پردازی درباره صفات پرداخته اند و گروه دیگر آنهایی که روشهای آزمایشی بخصوص روشهای آماری مانند روش تحلیل عوامل را اساس دستیابی به تئوری صفات دانسته اند (شاملو1382).
فرض اصلی رویکرد صفات این است که “پاسخهای متفاوت انسانها برای رفتار کردن به سبکی خاص به دلیل آمادگیهای مشخصی است که در آنها موجود است و به این آمادگیها یا گرایشها، صفات گفته می شود. بعبارت دیگر، افراد را می توان با توجه به طرز رفتارهای خاص آنها، شناسایی و توصیف کرد” (پروین1381). به نظر روانشناسان رویکرد صفات، مردم ویژگیهای شخصیتی پایداری دارند که قابل سنجش و بررسی هستند و آنها قصد توصیف دقیق و علمی این صفات را دارند. نظریه های صفات از لغاتی که مردم در زندگی روزمره برای طبقه بندی خود و دیگران استفاده می کنند بوجود آمده است و صفات، گرایشهای رفتار، شناختی وهیجانی است که باعث تشکیل ابعاد شخصیتی متفاوت در افراد می شود (وستن1996؛ نقل از اسدالله پور1383).
در نظریه صفات، تعیین چهره برجسته و پیشگام چندان ساده به نظر نمی رسد. در ابتدا برای مدتی گوردون آلپورت از این نظریه حمایت کرد ولی تحقیقات تجربی چندانی در پیشبرد آن انجام نداد(پروین1381). روانشناس دیگری که پس از آلپورت موضوع صفات را بیش از دیگران به عنوان واحد اساسی بررسی شخصیت مورد مطالعه قرار داد، ریموند کتل است. البته این دو روانشناس مذکور از روشهای کاملا متمایزی در مطالعه ماهیت صفات شخصیت استفاده نموده اند؛ بدینگونه که آلپورت از روش بالینی در مطالعات خود بهره گرفته است در مقابل کتل از روش تحلیل عوامل. از دیگرروانشناسان دیدگاه صفات آیزنگ، مک گری، کوستا، باس و پلامین را می توان برشمرد که هر کدام در تکامل و بسط این نظریه نقش ویژه ای ایفا نموده اند. در میان این نظریه پردازان، کتل جامع ترین و وسیعترین رویکرد را به مسئله صفات داراست (شاملو1382). در اینجا به بررسی مهمترین رویکردهای دیدگاه صفات شخصیت می پردازیم.
2-1-2-4-1-1: نظریه آلپورت
آلپورت(1967-1897) در کتاب خود با عنوان “الگو و رشد در شخصیت”، بعد از بررسی پنجاه تعریف، این تعریف از شخصیت را ارائه داد:
“شخصیت عبارت است از سازماندهی پویای نظامهای روانی، فیزیولوژیکی درون فرد که رفتار و افکار شاخص را تعیین می کند (آلپورت 1961؛ به نقل از بشارت 1386).
منظور آلپورت از سازماندهی پویا این است که اگرچه شخصیت همواره تغییر و رشد می کند (یعنی پویاست)، این رشد رشدی سازمان یافته است. روانی فیزیولوژیکی بدین معناست که شخصیت بصورت یک واحد، از کارکرد ذهن و بدن تشکیل می شود؛ شخصیت نه کاملا ذهنی و نه بطورکامل زیستی است، بلکه ترکیبی از آنهاست. تعیین می کند هم اشاره به این نکته است که همه جوانب شخصیت، رفتارها و افکار خاص را هدایت می کند. عبارت رفتار و افکار نیز به معنی آن است که هر چیزی که فکرمی کنیم و انجام می دهیم، شاخص یا نمونه ماست. پس هر فردی بی همتاست (سیاسی 1379).
در رویکرد آلپورت چنین تصویری ازماهیت شخصیت در دست داریم: یک تأکید کلی بر هشیار در برابر ناهشیار، تأکید بر حال و آینده به جای گذشته، تمرکز روی موارد انفرادی به جای شباهتها و عمومیتها در همه مردم و تمرکز روی بهنجار به جای نابهنجار. مهمترین وژگی متمایزکننده رویکرد آلپورت، تأکید او بر یگانگی شخصیت فرد است و اینکه شخصیت ناپیوسته و منفصل است. بدین معنا که نه تنها هرشخصی از دیگران، بلکه از گذشته خود نیز مستقل و مجزاست. بین شخصیت دوران کودکی و بزرگسالی پیوستاری در کار نیست. بدینگونه که اولی ماهیتاً بیشتر زیست شناختی است و دومی عمدتاً مبنای روانشناختی دارد، بطوریکه کی از درون دیگری منشأ نمی گیرد.
آلپورت برای حمایت از تأکید خود بر بی همتایی یا یگانگی فرد اظهار داشت که ما هم محصول وراثت و هم محصول محیطمان هستیم. اینگونه که شخصیت تا اندازه زیادی بوسیله صفتها، زمینه های ژنتیکی و تجربه های دوران کودکی تعیین می شود اما این عوامل میتوانند بواسطه تجارب و یادگیریهای بعدی نیز تحت تأثیر قرار گیرند. روش آلپورت در ارزیابی شخصیت رویکرد مدارک شخصی شامل مطالعه یادداشتها، نامه ها و سایر مدارک شخصی است تا بدینوسیله شواهدی از صفتهای شخصیت کشف شود (پروین 1381).
صفات شخصیت: آلپورت صفات را به عنوان “پیش آمادگیهایی برای پاسخدهی به شیوه ای مشابه یا یکسان که به انواع مختلفی از محرکها داده می شوند” تعریف کرد و این ویژگیها را برای صفات برشمرد: