د)زورآزمائی روانی. مرگ یک زورآزمایی روانی است، سخت تر از زورآزمایی بدنی. تا زمانی که ذخایر حیاتی در کارند می توان گفت که بیمار امیدوار است، یعنی در نتیجه مرگ را باور ندارد. امیدواری به منزله آخرین یاری و عالی ترین کمکی است که زندگی به محتضر اهدا می کند. اما وقتی که وی سرانجام ناگزیر است تسلیم مرگ شود و خود را از دست رفته بداند، اغتشاش بدنی در حدی است که پیوستگی ذهنی درهم می شکند (همان).
ه)امید و تردید. مجموعه علایم مرگ گاهی واجد ظهور یک زودباوری غیرمنتظره در برابر کوچک ترین امیدواری دروغین است. متاسفانه حالت معمولی بیماری که در معرض خطر مرگ است امیدواری دایم نیست بلکه حالت تردید است. تناوب تردید و امید همواره دردناک است. در اکثر موارد، رشته های عاطفی وابسته به این جهان به اندازه کافی فرصت دارند که قبل از گسسته شدن، یک یک به مرگ های هشیار بگرایند. به یک معنی، راست است که انسان تا مردن را نپذیرد، محتضر نیست (همان).
و)نقش هوش. در پاره ای از محتضران، پایداری، صراحت و نظم ذهنی تا نزدیک به آخرین نفس مشاهده می شود. هر چه احساس “من”، هشیاری نسبت به شخصیت خویش، حس انتقاد و کنجکاوی شناختن در انسان بیشتر گسترش یافته باشد، احتمال پیچیدگی و طولانی تر بودن سازش با مرگ بیشتر است. همان گونه که هوش، ما را از انجام دادن پاره ای از سازش های غریزی ابتدایی باز می دارد، همان طور نیز طبیعی است که برای تطبیق با ضرورت مرگ هم مزاحمت ایجاد نماید. مع ذلک این احتمال انسان را از خشنودی پیشرفت هشیاری منحرف نمی سازد. فکر در واقع این ماموریت را دارد که داده های غریزی قدیم را از نو سازمان دهد تا از آنها بی نهایت قدم فراتر بگذارد. افتخار هوش این خواهد بود که مرگ را در چهارچوب زندگی از نو توحید بخشد، یعنی آن را با زندگی موزون سازد. هوش وقتی دشمن مرگ خواهد بود که نتواند به آن معنایی دهد (همان).
نگرش به مرگ در رویکرد های روان شناسی:
نگرش به مرگ و رویکرد روان تحلیل گری فروید:
آیا بهتر نیست که در واقعیت و هم در اندیشه هایمان برای مرگ جایگاهی درخور قائل شویم و به آن نگرش ناخودآگاهانه درباره مرگ که تاکنون با دقت سرکوب کرده ایم، اهمیت بیشتری بدهیم؟ این کار را مشکل بتوان پیشرفتی برای نیل به یک دستاورد متعالی محسوب کرد، بلکه باید گفت از برخی لحاظ یک پسرفت یا واپسروی هم هست؛ اما این حسن را دارد که حقیقت را بیشتر در نظر می گیرد و زندگی را بار دیگر برایمان تحمل پذیرتر می سازد. از یاد نبریم که تحمل زندگی همچنان اولین وظیفه همه جانداران است.
این ضرب المثل قدیمی را به یاد داریم که: اگر می خواهید صلح را پابرجا نگه دارید، خود را برای جنگ مسلح کنید” اقتضای زمانه ما این است که ضرب المثل یاد شده را به این صورت تغییر دهیم:”اگر می خواهید که تحمل زندگی را داشته باشید، خود را برای مرگ آماده کنید”(فروید،1384).
فروید انگار فقط به سراغ تابوها یعنی نبایدها می رفت، چون همه چیزهایی که ناگفتنی یا دست نزدنی بودند سانسور و واپس زدهمی شدند و در حیطه کار او که حیطه ناخودآگاه بود، قرار می گرفتند. فروید فرزند مدرنیته بود و در عصر فرهنگ ویکتوریایی و یهودیت محافظه کار پرورش یافته بود که در آن جنسیت و عشق و نیز جنون و مرگ، چهار تابوی عمده ای به شمار می آمدند که دون شان اهل علم و فلسفه بود، تا درباره آنها سخنی بگویند (صنعتی، 1384).
در نظریه روان کاوی فروید علاوه بر اصل لذت و اصل واقعیت، اصل دیگری نیز بر شخصیت انسان و بر رفتار وی حاکم است که به آن اصل تضاد یا دو قطب مخالف نام نهاده است (سیاسی، 1379).
انسان در زندگی پیوسته با امور متضاد مواجه و میان دو قطب مخالف سرگردان است. از آن جمله اند: خوبی و بدی، درستی و نادرستی، دشمنی و دوستی، گرسنگی و سیری، غم و شادی، دگرآزاری و خودآزاری، زندگی و مرگ و بسیاری دیگر. انسان به هر یک از این دو قطب که نزدیک می شود، همانند دو قطب مثبت برق که یکدیگر را پس می رانند، از آن قطب پس رانده می شود و به قطب مخالف توجه پیدا می کند. او نمی تواند میان دو قطب توقف کند و ناچار است دائماَ تصمیم بگیرد. هر چه حرکت او میان دو قطب سریعتر باشد زحمت و ناراحتی او بیشتر خواهد بود. هر چه درباره انتخاب شغل، انتخاب همسر، خرید یا فروش و … تندتر عمل کند، احتمال پشیمانی و برگشت او بسوی قطب مخالف بیشتر خواهد بود. مسئول یک شرکت بزرگ صنعتی که ناچار است پی در پی و به سرعت تصمیم هایی بگیرد و در خلال روز چندین بار آری یا نه بگوید وضع روانی و حالت مزاجش البته با یک روستایی که زندگی یکنواخت و ساده ای دارد بکلی متفاوت است. پس شگفتی نیست که این از سلامتی برخوردار باشد و آن دیگری احیانا دچار زخم معده، سکته قلبی و ناراحتی های دیگر شود. فروید آدمی را میان دو قطب مخالف سرگردان می داند و معتقد است که معنی زندگی همین سرگردانی است. او این سرگردانی را”دور حیات” می خواند ( همان).
فروید ارگانیسم آدمی را یک دستگاه پیچیده ای می داند که نیروی خود را از غذای مصرفی بدست می آورد و به وسیله آن نیرو فعالیت های حیاتی را (چه بدنی مانند جریان خون، عمل تنفس، حرکت عضلانی… و چه روانی مانند احساس و ادراک و تفکر و جز آن) به راه می اندازد. بنابراین نیروی بدنی و نیروی روانی فرق شان ظاهری است و در واقع یک نیرو در کار است که آنرا نیروی زندگی می خواند. قبول این اصل و توجه به قانون حفظ نیرو، بیانگر این نتیجه است که نیروی زندگی هم می تواند تغییر شکل بدهد و از نیروی بدنی تبدیل به نیروی روانی گردد و بالعکس (ه
مان).
غریزه دو جنبه دارد: بدنی و روانی. جنبه بدنی، تحریکی است که نامش احتیاج یا نیاز است، جنبه روانی که ناشی از آن تحریک است میل به از میان بردن آن است. همین میل است که انگیزه رفتار آدمی واقع می شود. آدم گرسنه یا تشنه میل به خوردن یا آشامیدن می کند و برای ارضای این میل به حرکت در می آید و به جستجوی خوردنی یا آشامیدنی می پردازد (همان).
فروید از غرایز فهرستی بدست نمی دهد ولی آنها را به دو دسته کلی تقسیم می کند.
غریزه زندگی: غریزه ای که حفظ جان و بقای نوع را تامین می کند و آفریننده و سازنده هستند؛
غریزه مرگ: غرایزی که سبب خرابکاری می شوند، تباه کننده هستند و آدمی را به سوی‌ مرگ می کشانند (منصور، 1390).
غریزه مرگ، همانطور که اشاره شد، بر خلاف غریزه زندگی عمل و اثر تخریبی دارد و سبب می شود که آدمی خواه ناخواه به وسایل گوناگون به خویشتن آزار برساند، حسود و کینه توز و انتقام جو باشد، به همه چیز و همه کس بدبین شود، به خیال خود برای رهایی از این ناراحتی ها به افراط در مصرف مشروبات الکلی بپردازد و به مخدرات اعتیاد پیدا کند، به هر وسیله ای که ممکن است به خود آسیب برساند و سرانجام احیانا مرتکب بزرگترین خرابکاری گردد، یعنی دست به خودکشی بزند (سیاسی، 1379).
غرایز مرگ تماس بیشتری با ادراکات درونی ما دارند و به عنوان برهم زنندگان آرامش ظاهر می شوند و مداوماً تنش هایی را به وجود می آورند که رفع آنها با احساس لذت قرین است به نظر می رسد که اصل لذت عملاً در خدمت غرایز مرگ است (فروید، 1384).
پاره ای از اشخاص در جریان زندگی واکنش های زیان بخش معینی را پیوسته تکرار می کنند، یا اینکه گویی تحت تعقیب سرنوشت ظالمانه ای قرار گرفته اند؛ یک بررسی دقیقر معلوم می دارد که این اشخاص عاملان ناخودآگاه بدبختی خود هستند (فروید، 1939).
نظر فروید درباره غریزه مرگ برپایه اصل ثبات استکه فخنر (1873) بیان کرده است مبنی بر اینکه”هر موجودی که از حیات برخوردار است گرایش دارد به اینکه به اصل خود بازگردد و این اصل، سکون و آرامشی است که از قدیم در جهان غیرآلی حکم فرما بوده است”. با توجه به این اصل، فروید می گوید: حیات چیزی است که به ماده بیجان تحمیل گردبده و در آغاز امر، به زودی از بین می رفته و ماده بصورت اصلی خود باز می گشته است، ولی به تدریج حیات بر نیروی خود افزوده و دوام بیشتری پیدا کرده است، تا آنجا که توانسته است مستقیما جاندار دیگری به وجود آورد، یعنی تولید مثل کند. ولی با وجود این پیشرفت، افراد هر نوع از موجودات زنده تابع اصل سکون و آرامش هستند و خواه ناخواه به اصل خود باز می گردند. آدمی نیز ناآگاهانه تمایل به مردن دارد، و همین دلیل یا انگیزه است که سبب می شود به وجود خود زیان برساند. این گفته فروید معروف است که “هدف هر زندگی مرگ است”و نیز این گفته دیگر او که “زندگی فقط راهی است غیر مستقیم به سوی مرگ”(سیاسی، 1379).
ما یقیناً گرایش داشتیم که به مرگ نیندیشیم؛ به بیان دیگر، می خواستیم که مرگ را از زندگی حذف کنیم. به عبارتی ما می کوشیدیم که مرگ را لاپوشانی کنیم؛… حقیقتاً ما نمی توانیم مرگ خویشتن را در ذهن مجسم کنیم و هر گاه بکوشیم چنین کنیم، در می یابیم که در واقع همچون نظاره گری حی و حاضر هستیم. از این رو، مکتب روانکاوی جسورانه این نظر را مطرح می سازد که اساساً هیچ کس باور ندارد که خواهد مرد؛ به بیان دیگر، هر یک از ما در ضمیر ناخودآگاهش خویشتن را فنا ناپذیر می پندارد. گرایش به ملحوظ نکردن مرگ در پیش بینی های مان درباره زندگی، همچنین به چشم پوشیدن و ملحوظ نساختن چیزهای دیگر نیز منجر می گردد (فروید،1384).
فروید معتقد بود ناپایداری زندگی به شورو شوق ما برای زیستن می افزاید.”محدودیت در امکان بهره مندی از لذت، به ارزش لذت می افزاید.” فروید در طی جنگ جهانی اول نوشته است جذبه ی جنگ در این بود که مرگ را دوباره به زندگی آورد: “زندگی حقیقتا دوباره جالب شده؛ دوباره محتوای کامل خود را بازیافته است.” وقتی مرگ را طرد می کنیم، وقتی توجهمان را به مخاطرات مرگبار از دست می دهیم، زندگی فقرزده و مایه باخته می شود. فروید نوشته در چنین حالتی زندگی بدل می شود به چیزی”سطحی و توخالی، چیزی مثل لاس زنی آمریکایی که از همان ابتدا معلوم است قرار نیست اتفاقی بیفتد و نقطه مقابل رابطه عاشقانه اروپایی است که در آن هر دو طرف رابطه باید عواقب جدی آن را مدام در نظر داشته باشند” (یالوم، 1390).
غریزه های زندگی و مرگ پیوسته با یکدیگر در پیکارند. غریزه زندگی می کوشد از آثار تخریبی غریزه مرگ بکاهد و آدمی را زنده و شادکام نگاه دارد. غریزه زندگی غالباً بر غریزه مرگ فائق می آید و آن را به عقب می راند. در این صورت غریزه مرگ تحت الشعاع واقع می شود، ولی از بین نمی رود و برای تسکین خود، آدمی را متجاوز و پرخاشگر می کند، یعنی سبب می شود که به جای اینکه به خویشتن صدمه بزند، دیگران را معروض عمل تخریبی خود قرار می دهد. از شکستن و آسیب رساندن به اشیاء و شکار حیوانات و مشت زنی و شتم و ضرب همنوع تا مبادرت به تهمت و افترا و جنگ و خونریزی و آدم کشی… (سیاسی، 1379).