مقایسه سبک های مقابله با استرس در ورزشکاران مرد و زن در دو سبک برخوردی و غیر برخوردی ووشو- قسمت ۸

– بیعلاقگی و افسردگی: بهنظر میرسد که حادثه یا عامل تنشزا روی شخص بیتأثیر است.
– وابستگی مطیعانه: شخص رفتاری شایسته از خود نشان نمیدهد و بهشدت مطیع است.
– تحریکپذیری توأم با پرخاشگری: در این واکنش فرد بهعامل خطر یا تنش حمله میکند.
هریک از این واکنشها کارایی جسمانی و ذهنی افراد را کاهش میدهند.

 

نتیجه تصویری برای موضوع افسردگی

 

جهت دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت abisho.ir مراجعه نمایید.

 

۲-۲-۱۰-۵- الگوی بیوشیمی

 

سلیه پزشک و متخصص غدد درونریز بود و برداشت او از استرس بیشتر مفهوم فیزیولوژیکی و ریشه در جریآنانی بیولوژیک ارگانیسم داراست. الگوی ارائه شده وی به نشانگان سازگاری کلی معروف است. این الگو در سال ۱۹۳۶ ارائه شد. او در زمان دانشجویی، با بیمارانی مواجه شد که از علائم و نشانگان مشابهی همچون کاهش وزن، بی اشتهایی، کم شدن نیروی عضلات و فقدان امید و آرزو رنج میبردند. او مشاهده کرد که در برخورد با بیماری و حملات آن علائمی چون بزرگ شدن غدد، زخمهای معده و رودهای بهوجود میآید که اینها علائم ثابت و پایداری بودند. این تغییرات نشانگان عینی استرس شناخته شدند و پایههایی را برای رشد کامل مفهوم استرس فراهم آوردند.
همانگونه که قبلاً نیز اشاره شد، نظریه سلیه تحول پیدا کرد و نشانگان سازگاری کلی با سه مرحله مطرح شد که تظاهر بالینی وضعیت استرس است:
۱٫ مرحله هشدار: در این مرحله ارگانیسم بهسوی دستهای از محرکهایی که فرد بهطور ناگهانی در معرض آنان قرار میگیرد و با آنان سازگار نیست، واکنش نشان میدهد و خود دارای دو زیر مرحله است:
الف .مرحله شوک: واکنش اولیه و بیدرنگ بهعامل تنشزا که موجب بروز علائمی چون تپش قلب، فقدان آهنگ ماهیچهها، کاهش حرارت بدن و فشار خون میشود.
ب .مرحله ضدشوک: واکنشی است که نیروهای دفاعی بدن را بهکار میاندازد. در این مرحله غده فوق کلیوی فعالیت میکند و ترشح هورمونهای کورتیکوئید افزایش مییابد. این هورمونها در واقع ضد هیجاناند. سلیه و همکاران[۸۳] (۱۹۳۶) این مواد را عامل سازگارکننده میدانند، زیرا وجودشان به ارگانیسم امکان میدهد تا تأثیر مخرب محرکهای گوناگون داخلی و خارجی را خنثی کنند.
۲٫ مرحله پایداری: در این مرحله ارگانیسم کاملاً با عوامل تنشزا سازگار شده، در نتیجه، موجب کاهش و رفع علائم استرس میشود.
۳٫ مرحله فرسودگی: چون قدرت سازگاری ارگانیسم محدود است، عوامل تنشزای شدید، طولانی و سخت موجب فرسودگی میشوند. درصورتیکه علائم ظاهرشده ناشی از عوامل تنشزا یا نشانگان استرس ادامه یابند، منجر به ایجاد آسیب در ارگانیسم میشوند. همانطورکه مشاهده میشود، ارگانیسم نمیتواند در مرحله اول (هشدار) باقی بماند و ضرورت دارد که از آن وضع خارج شود، چون این مرحله موجب اتلاف نیروهای زیادی میشود و صرف انرژی نمیتواند برای مدت زیادی ادامه یابد، چرا که انرژی سازگاری فرد انرژی محدودی است. آزمایش روی حیوانات نشان میدهد ظهور و وجود عوامل تنشزا برای مدت مشخصی قابل تحمل است. بعد از خستگی و فرسودگی ناشی از عوامل تنشزای سخت، فقط خواب و استراحت است که میتواند پایداری موجود زنده را حفظ کند و اغلب سازگاری را بهسطوح قبلی برساند. بههر حال، ارگانیسم در اثر مصرف انرژی زیاد، بهتدریج فرسوده خواهد شد. انرژی سازگاری به دو نو ع تقسیم میشود که عبارتند از:
۱٫ انرژی سازگاری سطحی که بیدرنگ مورد استفاد واقع میشود.
۲٫ انرژی سازگاری عمیق که برای مقابله با عوامل تنشزا صرف میشود.
انرژی سطحی فقط میتواند فرسودگی را تا حدودی تخفیف دهد و برای سازگاری عمیقتر و کامل باید عوامل تنش را شناسایی و رفع کرد.

 

۲-۲-۱۰-۶- الگوی دوهرنوند

 

دوهرنوند[۸۴] (۱۹۶۱) با تغییراتی که در الگوی بیوشیمی سلیه انجام داد، الگوی خود را برای مطالعه اختلالات روانی در محیط اجتماعی ارائه داد. بهنظر او عوامل متعددی در واکنش به عامل تنشزا و بروز نشانگان استرس نقش دارند که مهمترین آنان عبارتند از:
۱٫ متغیرهای بیرونی که تعادل ارگانیسم را مختل میسازند؛
۲٫ عوامل واسطهای که میتوانند تأثیر عوامل تنشزا را تغییر دهند؛
۳٫ تعامل بین عوامل واسطهای و تنشزا که به بروز نشانگان استرس میانجامد؛
۴٫ تلاش ارگانیسم برای فائق آمدن بر عوامل تنشزا.
او تأکید کرد عوامل واسطهای درونی و بیرونی را نباید از نظر دور داشت. برداشت دوهرنوند (۱۹۶۱) از استرس دربرگیرنده کلیه عوامل درونی و بیرونی است که استرس ایجاد میکند.

 

۲-۲-۱۰-۷- الگوی متغیرهای روانشناختی و اختلالهای جسمانی

 

این الگو در سال ۱۹۷۱ توسط لوی و کاگان ارائه شد. آنان الگویی برای واسطههای روانی اجتماعی بیماریها ارائه دادند. هر تغییر روانی میتواند بهعنوان عاملی تنشزا یا محرکی که برانگیزاننده پاسخی بیولوژیک است، عمل کند. این محرکها در فرد تمایل به عمل را ایجاد می‌کنند و این تمایل متأثر از عوامل محیطی و ژنتیکی است. این تمایل ارگانیسم را برای انواع فعالیتهای جسمانی در موقعیتهای مختلف آماده میکند. بعضی از این فعالیتها ناسازگارند و به ایجاد استرس منجر میشوند. این پاسخ ناسازگار، پیشآگهی اختلال در عملکردهای فیزیولوژیکی و روانی است و اگر محرک همچنان ادامه داشته باشد، به بیماری منجر میشود. بیماری، ناتوانی یا شکست سیستم جسمانی- روانی در انجام وظایف اساسی خود است. لوی و کاگان همچنین فرض کردهاند که بین متغیرهای روانی، فیزیولوژیکی، ژنتیکی و محیطی تعامل وجود دارد که میتواند جریان بیماری را تسهیل کند (دابسون ، ۱۹۸۳ ؛ به نقل از کوهن و ویلیامسون[۸۵] ، ۱۹۹۱).
بهدنبال کارهای سلیه ۱۹۳۶و طرح نشانگان سازگاری کلی، این ایده مطرح شد که مهمترین عامل در چگونگی و نوع نشانگان استرس، تصورات شخصی و میزان ارزش و اهمیت موضوعی ویژه نزد فرد است، زیرا عامل تنشزایی که برای فردی منبع استرس و عامل بروز نشانگان استرس است، چه بسا برای شخص دیگری بههیچ وجه استرس ایجاد نکند. بههمین دلیل از سال ۱۹۶۰ به بعد لازاروس و فولکمن (۱۹۸۴) مفهوم «ارزیابی شناختی» را بهکار بردند. این اصطلاح در مورد ارزشگذاری مجدد و قضاوتهای مداوم شخص از خواستهها و محدودیتهای خود در روند تعامل با محیط، تواناییهای بالقوه و بالفعل خود بهکار برده شد. در واقع، لازاروس (۱۹۸۲) بنیانگذار این فرضیه است که دیدگاهها، پدیدهها را بهوجود میآورند. پدیدهها بهخودی خود خنثیاند، این دیدگاهها هستند که به پدیدهها معنا و مفهوم میبخشند. این الگو برای ارزیابی شناختی مراحلی قائل است:
– مرحله ارزیابی اولیه: ارزیابی اولیه به فرآیندهای شناختی ارزشگذاری مربوط میشود. افراد به این پرسش که آیا درحالت مطلوب یا رنج بهسر میبرند، بهگونهای متفاوت پاسخ میدهند، این مواجهه میتواند سه نتیجه در بر داشته باشد:
۱٫ واکنش نامربوط یا بیارتباط: مواجههای است که برای فرد هیچ گونه معنای ویژهای در بر ندارد. بنابراین، میتواند مورد غفلت و فراموشی واقع شود.
۲٫ واکنش مثبت و بیخطر: دربرگیرنده قضاوتهایی است که بیان کننده موضوع مطلوب و سودمندی است.
۳٫ واکنش تنشزا: شامل قضاوتهایی است که صدمه و نیستی را بهدنبال دارد، فرد را مورد تهدید قرار میدهد یا او را بهنحوی درگیر میکند (کوتاش ، ۱۹۸۵).
– ارزیابی ثانویه: پس از اینکه فرد به این پرسش پاسخ داد که آیا من در حال مطلوب یا رنج بهسر میبرم، به ارزیابی ثانویه میرسد. حال این پرسش مطرح میشود که من در مورد آن، چه کار می‌توانم انجام دهم؟ ارزیابی ثانویه به فرآیند قضاوتها، تواناییهای بالقوه برای مقابله، امکانات و محدودیتهای فرد اطلاق میشود.
– ارزیابی مجدد: ارزیابی شناختی، فرآیندی ایستا نیست و تغییر جهت پاسخها را نسبت به شرایط بیرونی و درونی موجب میشود. ارزیابی شناختی مجدد به تغییر در قضاوتهای ارزشگذاری فرد از موقعیت منتهی میشود. در مجموع، لازاروس (۱۹۸۲) در پاسخ به این پرسش که چرا افراد در برابر یک عامل تنشزا یا استرس یکسان مانند مرگ والدین یا همسر، واکنشهای متفاوتی نشان می‌دهند، میگوید: رفتار فرد در هر لحظه از زندگی تابع و برآیندی از عوامل زیر است:
– ساختار شخصیت فرد؛
– ارزیابی شناختی فرد از موقعیت؛
– توان بالقوه عامل تنشزا یا محرک .
در این الگو، علاوه بر عامل تنشزا به ارزیابی شناختی شخص نیز توجه شده است. نظریه لازاروس (۱۹۸۲) راهگشای سایر الگوهای شناختی شد. یکی از این الگوها توسط ریچاردسون و ولفلک (۱۹۸۴؛ بهنقل از کوتاش، ۱۹۸۵) مطرح شده است. در این الگو پاسخهای استرس نتیجهی مستقیم عوامل محیطی تلقی نمیشوند، زیرا عوامل محیطی بهخودی خود خنثیاند و نمیتوانند واکنشهای استرس را ایجاد کنند. استرس، حاصل ارزیابی، ادراک و تفسیر ارگانیسم از موقعیتها و رویدادهاست.
خواستههایی که برای شخص اهمیت زیادی ندارند، با احتمال کمتری استرس ایجاد میکنند و پیامدهای جدی نخواهند داشت. برعکس، خواستههایی که بههر دلیل برای شخص خیلی مهم جلوه میکنند، موجب بروز استرس میشوند. در الگوی ارزیابی شناختی فرد زنجیرهای از مراحل را برای هدایت عمل سازش یافته پیشبینی میکند که عبارتند از:
۱- مرحله تجسم: شامل ادراک و تفسیر اطلاعات برای تعریف خطر واقعی یا بالقوه است.
۲- مرحله طراحی عمل: شامل برنامهریزی برای حل مسئله یا مقابله است. این مرحله خود شامل گردآوری، انتخاب و تعیین روش اجرای راه حل و طراحی راه حلهای جایگزین است.
۳- مرحله نظارت: شامل مجموعهای از معیارها بهمنظور ارزیابی پاسخها و کوششهای مقابله شخص در قبال خطرهاست.
این الگو، با قبول این فرض که حداقل دو نوع حلقه پس خوراندی در موقعیتهای استرسزا در جهت خودنظمجویی فعالاند، نظریه پردازش موازی را پیشنهاد کرد. یکی از این حلقهها، برای تنظیم خطر(مهار خطر) و دیگری برای تنظیم هیجان (مهارهیجان) است. هر کدام از این سیستمها محتویات جداگآنانی دارند. سیستم مهار خطر شامل ادراک تهدید سلامتی و برنامهریزیها و واکنشهای انجام شده برای تغییر تأثیرات تهدید بر شخص است. سیستم مهار هیجان شامل شناخت و ادراک حالت فاعلی و برنامهریزیها و واکنشها به منظور ایجاد تغییر در حالت هیجان
ی شخص است (دوهرنوند،۱۹۸۶).

 

۲-۲-۱۱- سبکهای مقابله با استرس

 

روشهای بسیاری برای مقابله با استرس وجود دارد. بسیاری از این روشها ماهیت روان‌شناختی دارند. افراد متفاوت با توجه به ویژگیهای شخصیتی خود، هر یک روشی را برای مقابله با استرس برمیگزینند. برخی سعی میکنند به مشکلات زندگی با دید مثبت بنگرند، بعضی بهدنبال حمایت‌های اجتماعی میگردند و عدهای دیگر از آن میگریزند. به کارگیری راهبردهای مقابلهای مناسب بهمردم کمک میکند تا با استرس و تأثیرات ناشی از آن کنار بیایند.

 

۲-۲-۱۲- مفهوم مقابله

 

لازاروس و فلکمن (۱۹۸۶) مقابله را چنین تعریف کردهاند:
«تلاشهای رفتاری و شناختی که بهطور مداوم در حال تغییرند تا از عهده خواستههای خاص بیرونی یا درونی شخص که ورای منابع و توان وی ارزیابی میشوند، برآیند». براساس این تعریف، ۱٫ مقابله فرآیندی است که دائماً در حال تغییر است؛ ۲٫ مقابله بهطور خودکار انجام نمیشود، بلکه الگوی آموخته شدهای است برای پاسخگویی به موقعیتهای تنشزا؛ و ۳٫ مقابله نیازمند تلاش فرد برای مواجهه با استرس است.
در تعریف دیگری که لازاروس (۱۹۸۲) از مقابله ارائه میدهد، آن را تلاشهایی معرفی میکند که برای مهار (شامل تسلط، تحمل، کاهش دادن یا به حداقل رساندن) تعارضها و خواستههای درونی و محیطی که فراتر از منابع شخصاند، صورت میپذیرد. بنابراین تعریف مقابله شامل سازشیافتگی با موارد معمولی و مادی نمیشود، در عین حال علاوه بر آنکه اشاره به بعد کنشی و حل مسئله مقابله دارد، تنظیم پاسخهای هیجانی را نیز مد نظر قرار داده است. براساس این دو الگو مقابله دو عملکرد اصلی دارد: الف) تغییر ارتباط موجود بین شخص و محیط (متمرکز بر مسئله) و ب) مهار هیجانات تنشزا (تنظیم هیجان). منظور از مقابله متمرکز بر مسئله، تلاشهای شخص برای مقابله با منابع استرس از طریق تغییر رفتارهایی است که تداوم مشکل را در پیدارد یا براساس تغییر شرایط محیطی است. منظور از تنظیم هیجان، تلاشهای مقابلهای است که به سمت کاهش ناراحتی هیجانی و حفظ موقعیت مطلوب برای پردازش اطلاعات و انجام عمل، هدفگیری شده است. لازاروس و فلکمن (۱۹۸۶) معتقدند که در مقابله مؤثر، هر دو عملکرد معمولاً همزمان رخ میدهند.
شفر (۱۹۸۲) نیز مقابله را پاسخ سازش یافته جسم و روان درمقابل موقعیتهای استرسزا تعریف میکند. شفر با توجه به آنکه مقابله بتواند استرس را کاهش دهد، حذف کند یا از بین ببرد، یا حتی یک GAS کامل را قبل از آنکه به ارگانیسم صدمهای وارد آید تبدیل به یک مدار کوتاه کند، تحت عنوان مقابلههای مؤثر و نامؤثر طبقهبندی میکند.

 

۲-۲-۱۳- عوامل مؤثر بر انتخاب سبکهای مقابله

 

منابع شخصی مقابله، مجموعهی پیچیدهای از عوامل شناختی، شخصیتی و بازخوردی است که بخشی از توانایی روانی فرد را برای مقابله مهیا میسازد. منابع شخصی عبارتند از ویژگیهای زمینهای نسبتاً پایدار که انتخاب روشهای ارزیابی و مقابله را تحت تاثیر قرار میدهند. برخی از این ویژگیها عبارتند از تحول من، احساس کارآمدی شخصی، خوشبینی، احساس یکپارچگی، سبکهای شناختی، سبکهای دفاعی و مقابله، و تواناییهای حل مسئله (موس و اسکافر[۸۶] ، ۱۹۹۳).

 

۲-۲-۱۳-۱- تحول من

 

لوئهوینگر [۸۷](۱۹۶۷) از تحول من با عنوان «صفت مسلط» یاد کرده است. تحول من شامل فرآیندی است که طی آن تجارب جدید شخص، در یک کل مرتبط با هم یکپارچهسازی میشود. «من» طی مراحل رشد خود به ادراک متفاوتی از خود و دنیای اجتماعی میرسد. هر مرحله از نظر سازماندهی ساختاری با مراحل دیگر تفاوت کیفی دارد. اگر چه مراحل تحول از ثبات برخوردارند، ولی در آخرین مرحله از رشد تفاوتهای میان افراد آشکار میشود. تحول من با الگوهای پیچیده رفتار از قبیل کمک به دیگران، همدلی و تحول اخلاقی مرتبط است.

 

۲-۲-۱۳-۲-کارآمدی

 

افرادی که احساس کارآمدی شخصی بیشتری دارند، اغلب در مواجهه با موقعیتهایی که مستلزم چالشگری است، برخوردی فعال و پیگیر دارند. درحالی که افرادی که از کارآمدی کمتری برخوردارند، یا از این موقعیتها اجتناب میورزند و یا واکنشی انفعالی دارند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *